تبليغاتX
بی تو هرگز با تو عمرا"
در خراب است لطفا" زنگ بزنید..!!!

 

صفحه ی خالی روبه روم منو یاد نگفته هام میندازه....
شاید بهتره که بذارم این نگفته ها برای همیشه همین طور بکر باقی بمونن....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

تولدت مبارک....

برات بهترین ها رو آرزو دارم.

 

 

از طرف کسی که قشنگ ترین اتفاق زندگیشو مدیون توئه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 0:4  توسط  سپيد  | 

 
ســــــــلام

 

امروز چشمم به یه مطلبی خورد برام جالب بود . گفتم جلل الخلق ! مردای آتنی هم مثل مردای ایران بودن؟! عجیبا" غریبا !خلاصه  که اون نوشته رو یه کم دست کاریش کردم و دیدم سوژه ی خوبیه واسه آپ این دفعه!
از آقای با شخصیت و خردمندی مانند جناب سقراط  دیگه بعید بود!

موضوع از این قراره که :

مستر  سقراط در زمان جواني يك غلطي كرد و اون موقع كه دانشجوي رشته فلسفه آپولون یونیورسیتی بود عاشق ”گزانتيپ“ يكي از دختران همكلاسيش گرديد و هنوز چند ماهي از اين ميتينگ  ميمون نگذشته بود كه سقراط و گزانتیپ گت مرید شدند . اما چشتون روز بد نبينه از شانس ترشيده سقراط، گزانتيپ يكي از اون زنهاي ناتوي هزار چهره از واتر در آمده و چنان بلايي بر سر سقراط حكيم در آورد كه طيور  آسمان آتن هفت شب و هفت روز به خاطر سياه بختي سقراط جوان اشك ريخته و ميكادو  پخش مي كردند!( ولی حقش بود!)
مستر  سقراط حدود نیم قرنی با گزانتيپ خاتون سر كرده و به اميد اينكه گذشت زمان و بچه دار شدن در روحيه و رفتار  وي اثر + بجاي گذارد، دندان بر روي جگر گذاشته و لام تا كام صداي اعتراضش بلند نمي شد. متاسفانه يا خوشبختانه هم  استاد سقراط، كاتوليك متعصب تشريف داشته و بدين ترتيب نه مي توانستند تجديد فراش نموده و نه قادر بودند كه عليا مخدره گزانتيپ را سه دیورسه و براي هميشه از شر ايشان رها شوند(فك كنم مرجع تقليدشون حرام كرده بود!) . تا اينكه در روزي از روزهاي اسپرینگ  كه جناب استاد در سر كلاس درس منطق مشغول تیچینگ بودند چشمان تيز بينشان به چهره ی بیوتیفول  يكي از دانشجويان ترم اولي افتاد و حالا فال این لاو  نشو كي بشو! به قول معروف: عشق پيري گر بجنبد سر به رسوايي زند!! (حافظا !)جالب آنكه دختري كه هارت استاد را به تسخير در آورديده  بود كسي نبود جز ژوليت معشوقه رومئو!!!
سقراط كه بدجوري خاطر خواه ژوليت شده بود به هر كاري كه از يك پيرمرد هفتاد ساله آن هم استاد یونیورسیتی بعيد بود دست مي زد تا بلكه نظر ژوليت را به خود جلب نموده و بعله ديگه… يك روز كت و شلوار مخمل پسته اي مي پوشيد با جليقه جير، روز ديگر اوركت پلنگي به تن مي كرد با كفشهاي پاشنه قيصري، روز بعد ادوكلن «وان من شو» مي زد و سرش را با روغن نارگيل «چارلي» چرب مي كرد، روز بعدترش هم كت تك قرمز جيگري بر تن كرده و عينك آفتابي «رِيبن» زده و پشت ماشين کمری زرشكي اش جلوي درب يونيورسيتي« تيك آف» مي زد، روزهاي ديگه اش هم كه سيگار برگ «كاپيتان بلك» بر لب و كلاه كابويي بر سر بر روي موتور هوندا تك چرخ مي زد و آواز  «کیس می » را چهچهه مي زد! ولي تموم اين كارها بجز اينكه مقام و مرتبت اجتماعي جناب سقراط را تنزلينگ  داده و ايشان را نزد اهالي آتن سرافكنده و بلك رو (رو سياه )بگرداند اثر ديگري نداشت كه نداشت چرا كه ژوليت اصلاً و ابداً نه تنها روي خوش به سقراط نشان نداده بلكه يك بار هم كه جناب سقراط اون رو دعوت به كافه گلاسه  در كافي شاپ  «مكس» واقع در «شهرك شرق» نمود با افاده و ناز و كرشمه گوشه چشمي نازك كرده و خطاب به استاد گفتش كه: ايش، واه واه، خجالت هم خوب چيزيه! مرتيكه كچل با يك زن و سه تا بچه و هفتاد سال سن تازه فيلش ياد هندستون كرده و افتاده توي خط دختر بازي!! تو كه الان يك پات لب گوره به جاي اين كارها بايد بري دنبال نماز و روزه تا بلكه يك كمي از گناهات بخشيده بشه، نه اينكه بيفتي دنبال دختر مردم كه همسن و سال دختر خودت مي مونه!!!
به هر حال اين درست كه سقراط خاطر خواه و عاشق ژوليت شده بود منتهي چون سنشون اصلاً بهم نمي خورد و از طرفي هم سقراط كچل تمام عياري بود و عينهو «زينال بندري» سرش را تيغ ژيلت مي انداخت و باز هم از شانس بد سقراط، اون موقع هنوز كاشت مو و هرپيس و كلاه گيس مد نشده بود به همين خاطر ژوليت خوشگله روز بروز نسبت به ابراز عشق سقراط منزجرتر شده و به رومئو عشقوليتر مي گشت!
آخر الامر هم سقراط كه از دزديده شدن قلب ژوليت توسط رومئو بد جوري آزرده خاطر شده بود براي ژوليت پيامك سند كرد كه: اي يار بي وفا! اي شاگرد تنبل درس عشق و عاشقي! اي گل سر سبد استان روم شرقي و غربي! سَنه قوربان اولوم!! وُلك، دختر آتني كه اين قدر نامرد نمي شه!!! ما چي چيمون از اون پسره لاغر مردني رومئو كمتر بود كه دلت را به اون دادي و قلوه ات را به ما حواله كردي! آخه اون بچه رپ زير ابرو برداشته ژل به سر گرفته كه ديپلم نظام قديمش را هم به زور پارتي بازي از دست عمو افلاطون گرفت كجاش به ما سره كه تو ما را ول كردي و چسبيده اي به او! تازه اگه اون مدل موهاش تيفوسي و تن تنيه، من مدل موهام كله پوستيه كه هم مدل جديدتريه و هم ابهت و قدر منزلت آدم رو نزد برادران نئونازي بالاتر مي بره! مثلاً من سقراطم و هفت هشت تا مدرك تغذیه و میکروبیولوژی و فيزيك  و ادبیات زبان انگلیسی وبرق و مهندسی محیط زیست و ...  از دانشگاههاي معتبر سرتاسر دنيا اعم از نيوجرسي، سوربن، شيكاگو و همين آزاد یونیورسیتی خودمون واحد آتن مشرق براي خودم دست و پا كرده ام، مانی ندارم كه دارم، شهرت و مقام و موقعيت ندارم كه دارم، هند سام و هاي كلاس و استاد یونیورسیتی نيستم كه هستم، موبايل ان ۷۰  و ويلاي شمال در نمك آبرود و رامسر ندارم كه دارم، هر سال شيش هفت بار بلاد خارجه از ايران و روم و مغولستان گرفته تا ونزوئلا و شاخ آفريقا و هلند و دبي سفر نمي كنم كه مي كنم، ده پونزده تا برج و آپارتمان دونبش و دوبلكس و باغ و جاليز درندشت با كليه امكانات رفاهي اعم از سونا، جكوزي ، آسانسورشيشه اي و كار واش توي زعفرانيه  و شهرك غرب و فرمانيه ندارم كه دارم، اون موقع تو دختره مانتو كوتاه پوشيده رژلب ماليده به ما مي گي بريم كنار بوي اخ مي ديم و به رومئو علاف و بيكار و دختر باز پشت كنكوري كه حتي هنوز پول تو جيبيش را از مامي و پاپاش مي گيره و سابقه خلاف و چاقو كشي و ........و فرار از خدمت سربازي را هم يدك مي كشه مي گي آي لافيو ؟!واي به حالت ژوليت اگه به عشق خالصانه و بي شيله پيله من پاسخ + دادي كه هيچ و گرنه همين فردا پس فردا علاوه بر اينكه نمره پايان ترمت در درس فلسفه و تاريخ و منطق را صفر ميدهم، مي روم نزد مسئولان حراست دانشگاه و پرونده گودباي پارتي رفتن ها و فضانوردي ها  و بد حجابي ها و آرايش هاي غليظ و سوار ماشين پسرهاي غريبه شدن و ........با رومئو لات آسمان جل بي خانواده داشتن و پاي تلفن هاي عمومي كشيك دادنهايت را افشا مي كنم تا فور اِوِر از دانشگاه و ادامه تحصيل اخراج شده و بفهمي كه يك من ماست چند من كره مي دهد؟!
خلاصه هدتونو درد نیارم!
 پس از اين كه اين پيامك سقراط رسيد به دست ژوليت، اون هم نامردي نكرده و يك راست رفت پيش رومئو و ماجرا را از سير تا پياز برايش تعريف كرده و يك كمي هم بالاش گذاشت و شرط ازدواج با رومئو را كنده شدن كلك سقراط بيان نمود!....

و اين داستان ادامه دارد....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 17:55  توسط  سپيد  | 


سین لام الف میم

 

ح الف لام   شین واو میم الف ؟


میم نون   ب الف ز   میم واو ضاد واو عین   واو الف سین ه    الف پ   پ ی دال الف   
نون کاف ر دال میم     گاف ف ت میم    ب ی الف میم    میم ر دال میم الف ز الف ر ی  

الف خ ه   ز شین ت ه    میم ی لام الف دال     الف ز    خ دال میم ت    ب ی الف دال   
ب ب ی نون ه     میم نون    الف پ   نون کاف ر دال میم     دال ی گاف ه !

نون ی واو    واو ر ژ نون    شین نون لام قاف ر میم ز ی    ر واو     خ واو نون دال ی نون ؟
الف گاف ه  نون خ واو نون د ی نون     ب واو خ واو نون ی نون :

 

يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده . هرچی SMS هم براش ميزنم
باز جواب نمیده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.
می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .
يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه .
بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه .
شنل قرمزی‌: حنا کجا ميری ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی .
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت
نکردن .
شنل قرمزی: حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل قرمزی: برو دختره ...........................................
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن .
ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل قرمزی : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .
با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال .................
شنل قرمزی: اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .
زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی .
جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک
می کنن .
دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه .
شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد .
بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن .
بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه .

هـــــــــی جوونی کجایی که یادت به خیر!

 

پ.ن

۱. عیدتون مبارک
۲. آپ دزدی کار دنجرسیه حسن !
۳. اوایل این آپ به سبک " تیکه تیکه کردی آپ منو " محصولی جدید از داش سپید هست !
۴. ه ر   کاف ی   نون ظا ر   نون دال ه   ب ی لام   میم ی خ واو ر ه !


حرف آخر :

ياد بعضي نفرات

روشنم ميدارد ، قوتم ميبخشد ، راه مي اندازد .

نام بعضي نفرات ، رزق روحم شده است

وقت هر دلتنگي ، سويشان دارم دست !

مخــــــــــــــــــــــــــــــــلص شوما
.
.
.
.
.
.
.
داش سپید !

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:40  توسط  سپيد  | 


ســـــــــــــــــــــــلام

 

فی التوصیف الاپسار(جمع الپسر)

هذا الموجود في البعض الاوقات يک مارمولکيه و في الاکثر الاوقات في البرابر

الدخاتير(جمع الدختر) البوق البوق .


کار الاپسار سه تيغه الريش و الزدن الواسکازين و الروغن الترمز و  بکله و الريمل

بالدماغ(السردبير لا تخصص في هذه البحث الخطير) و العلافي في الدانشگاه برای

 يتورونَ (تور کردن) الدخاتير (الواقعيت التلخ) .


 الاستاد دشمن الخوني الاپسار بدليل النشستن هذا لموجود في الآخر الکلاس و

المزه پراني و الجفنگ بازي .

و اما توصيه المهم بدخاتير الدانشگاه :

في الدهان هذا المخلوق ، موجود جسميچ

 باسم الزبان که يَتَخَرخَرونَ(خر مي کند) سيندرلا  چه برسه به شما ، وليکن في

السينه البعضي موجود يک دل صاب مرده اما هذا المخلوق بمثابه الچوپان الدروغگو

 و لا باور هيچ يک من الدخاتير حرف هذا البيچاره و المفلوک .

اما ارجع (برمي گردم ) باصل المطلب . انا اقول في الاول المطلب که في الدانشگاه

کار بعض الاپسار تور الدخاتير که في الواقع هذه الموجود محتاج بالافسار  ( باعث

شرمندگي ، روم به ديوار) و البته  همان دخاتيري که يَتَنَشنِشونَ (نشان مي دهند )

 چراغ السبز هم همچنين .

موجود الثاني المورد العجيب في الدوراننا که باعث الشگفتي کثيرا کثير . هل (آيا)

الاپسار يحب اينکه شبيه بالدخاتير بشوند و يا بالعکس . دليل هذه الگفته که دماغ

بعض الاپسار عمليٌ و ابرو باعث البرش الدست و لب بثابه .........و الموي الدم

اسبي که واقعا في هذه المورد بايد گفت ... (هذه الاپسار    )

خلاصه الدلیل هذا الآپ کان خروج العقده های الدیرینه الشخص شخیص "داش سپید" فی الدرس العربیایضا بعض الاپسار!(گفتم بعضی هاشون ها!)

پ.ن

۱. این نوشته از خودم نبود(کلیه ی حقوق نویسنده محفوظ می باشد .)
۲.از کلیه ی کسانی که رشته شون به عربی مربوطه و یه چیزایی از عربی سرشون میشه عذر می خوام!
۳.نظر یادتون نره وگرنه خودتون می دونین با چی طرفین!
۴.حرف آخر ندارم!خوب حالا چون شمایین
.
.
.
.
.
حرف آخر:

سکوت..

بلند ترین فریاد
عمیق ترین آه
شدید ترین عشق
زیباترین کلام
منطقی ترین تصمیم

سکوت...

مخـــــــــــــــــلص شوما!

سپیـــــد!

 

فعلا


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 2:3  توسط  سپيد  | 

 

برای تو بهترینم :

تو را پرستش و ستایش شایسته است .
عظیم ترین سجده هایم برای توست
....
زندگی ام را چشمه ی زلال مهربانی ات سیراب میکند
.
آغوشت برایم امن ترین پناهگاه دنیاست...

به هنگامی که تمام درهای دنیا به رویم بسته است تنها تمنای توست که مرا التیام است...
نیازت را به اندازه ی آب برای حیات احساس می کنم....

چشمانت را زیباترین باغچه ی سبز دنیا شبیه نیست !
خنده هایت شادی آفرین ترین لخظه های زندگی ام است
.
بخند و بخند تا جان بگیرم....

مادرم!
به اندازه ی هیچ در دنیا نمی توانم عشقت را مقایسه کنم
.
دنیا با تمام هر آنچه هست و نیست برای این عشق معیار نیست...

دوستت دارم...

.
.
.
.
.
.
.
.
حرف آخر:
قرارمان این نبود...
با وجودی که میدانستی در انتظار تو هر ثانیه به سختی یک ماه می گذرد
باز هم تبانی کردی که امسال نیز
ساعت ها را به جلو نکشند....

مخـــــــــــــــــــــــــــــــلص شما

سپیــــــــد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 1:47  توسط  سپيد  | 

ســـــــــــلام

 

(از چپ به راست)

؟؟منک راک یچ عورش یا رب هک (!)مدرک رکف یلیخ شتسار!!!!

دیسرن منهذ هب یزیچ اما!!!

مسیونبهپچ مایب هک دز هقرج هیوهیی!!!!

هگید هراکتبا هی منیا بوخ !!!

؟؟اب اب بوخ یلیخ یدیم شحف ارچ

هرت تخس مدوخ هساو نتشون یرو جنیا ، هتخس شندنوخ هگا ادخ هب!!!

هدیم لاح هدقنیا یلو!!

نیمه !!مشاب هتشاد توافتم  عورش هی متساوخ طقف

از هنگی بیا بیرونبه جون خودم اینا دیگه چپه نیست
از چپ نخون بابا

اینم از یه شروع که خیلی فکرمو مشغول کرده بود...
ایشالله که خوشتون اومده...

حرف آخر:

خدایا ! چگونه زیستن را به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت.....

نظر یادتون نره!(اینم یادتون نره که این اولین آپ عمرم بود!)

مخــــــــــــــــــــــــلص شما
.
.
.
.
.
سپیـــــــــد!

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 12:44  توسط  سپيد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 22:6  توسط  میلاد  | 

سلام ////////////

 

 

 گلک:

اینم یادگاری من. امروز تو دوچرخه خوندمش!

این روزها که مغازه ها
پر شده از اجناس تقلبی
لب ها هم
آبروی لبخندها را برده اند.
اما
بر صورت تو انگار
مهر استاندارد کوبیده اند!
این روزها
کیفیت لبخندت
در قوطی هیچ عطاری
پیدا نمی شود!

یادگاری واست نوشتم. ولی وقتی لبخند زدی و یاد این شعر افتادی لطفا یاد گاری نیفت! یاد گلک بیفت!
خودزنی رو داشتی؟!

امیدوارم هرجا که هستی کیفیت لبخندت استاندارد باشه!

 

 الهه :

میلاد دستت درد نکنه با مهمونیت
ایشالا بری و خوش بگذره و یاد ما هم باشی و فراموشت نشی خداحافظ

 

آرزو:

 اس ام اس داد که بگم کامیش خرابه..... نت نیمتونه بیاد ولی بگم خداحافظ میلی...

مژی :

برام آف گداشت که نمیتونه بیاد

فرشته :

عاشقم من ...
عاشقی بیقرارم ...
کس ندارد ... خبر از دل زارم ...
ارزویی جز تو در دل ندارم ...

من به لبخندی از تو خرسندم
مثل تو ای مه آرزو مندم

بر تــــــــــــــــــــــــــــم پایبندم ...

از تو وفا خواهم

من ز خدا خواهم

تا به رهت بازم جــــــــــــــــــــــــان ...


تا به تو پیوستم

از همه بگسستم

بر تو فدا سازم جــــــــــــــــــــــــان ...

سپیده

عاطفه خانوم من برم شام بيام اقا ميلاد به سلامتي ايشالا

 

 عاطفه :

م
ی
ل
ا
د
خواستم با واژه های عاطفه ،حرف حرف نام زیبای تو را معنا کنم
خواستم در جشن میلاد تموم واژه ها تنها تو راپیدا کنم
به سرم زد با سپید پاک احساس دلم من برایت تا سحر نجوا کنم
 میدونی ؟ چند روزیست واژه ها لالند و من دنبال شعری تا تورا معنا کنم
لیک اکنون صادقانه اعترافی میکنم من خودم را دارم انگاری که پیدا میکنم
 داداشم واژه ها م شعر نشد که بتونم بهت بدم....یه لحظه مهلتم بده... نه نیمشه!!
یه چیزی کم داره انگار....بذار من خودم رو امشب با خودم تنها کنم
میخوام عادت بکنم به داشتنت،نبودنت! به اینکه دق نکنم اگه نشه ببینمت
حالا که نوبت خدمتت شده با معرفت،بذار من کاسه ی آبو بریزم پشت سرت
وقتی اب خالی شده و تو پیچ کوچه گم شدی نکنه یادت بره دلایی هست منتظرت
توی کرتت تا بیای یاس و بنفشه میکارم، داداشم مترسک از همین حالا شده دربه درت
نیمگم خداحافظ تا حس نشه داری میری....از پیاده رو برو،یادت نره نامه بدی
برو جونم با تموم بچه ها توی جالیز،هفت بیجار و تموم وبلاگا به خد اسپردمت

میدونم مشکل قافیه داره..میدونم دو سه جاش وزنش ایراد داره و یه دوجا سکته داره...اما واسه میلاد گفتمش..میلادی که هیچ وقت نذاشت غصه هام توی دلم قلمبه بشه...میلادی که داداش بامعرفتم بودم و مرامش مهربونی بود با همه ...ملبونی هاش با خودم ،با همه ی بچه ها شده سرمشق دلم.....همین و تام

فاطمه:

      



      
ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ

ღღღღღღღღ بـــــــــــارون قشنگ ابرا تو رو یاد من مییارهღღღღღღღღ
ღღღღღღღღمثه اشکایی که آروم از دو تا چشام میبارهღღღღღღღღ

ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ

     



      


هیچ وقت فراموشت نمیکنم هیچ وقت

 احمد:

خیلی ممنون ازهمه
شب خوبی بود
جشن شادی بخشی بود

امیدوارم به میلاد خوش بگذره سربازی
ولی نه اونقدر که ماهارو فراموش کنه

مواظب خودت باش داش میلاد

 

فاطمه سارا:

خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بدونی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

 

سارا :

من هم امیدوارم دوران پر خاطره و قشنگی رو بگذرونید
مطمئنا همین طور خواهد بود ! انقدر که احتمالا" دوری دوستاتون کمتر اذیتتون کنه !
فک کنم بچه ها این جا بیشتر از شما (اونجا) دلتنگتون بشن

ندا:

ميلاد جان. يكي از بهترين شبايي بود كه داشتم تو نت. اونم فقط به خاطر تو.
اينم خاطره شد و پيوست به دفتر خاطرات ذهن هممون.
اميدوارم سفر خوبي داشته باشي. بدون هر جا كه بري دل هممون باهاته. هر وقت كه دلتنگي اومد سراغت فقط به اين فكر كن كه اين همه آبجي داري كه چشم انتظارتن تا بياي و دوباره شادشون كني با حضورت.
اميدوارم هر جا كه رفتي دوستايي بهتر از ما پيدا مني.
هر جا كه باشي.
خداحافظ همين حالا با كلي خاطره هاي خوب و به ياد موندني از امشب.

مهدی :

خدا حافظ داداشی من مراقب خودت باش
امیدوارم خوب بگذره برات سربازی

 

سپید :

 چه خوش روزی بود روز جدایی/ اگر با وی نباشد بیوفایی
اگر چه تلخ باشد فرقت یـــــــار / در او شیرین بود امید دیدار
خوش است اندوه تنهایی کشیدن/ اگر باشد امید باز دیدن
چه باشد گر خورم صد سال تیمار/ چو بینم دوست را یک روز دیدار

منم چون شاخ تشنه در بهـــــــاران / تویی همچون هوای ابرو باران
نبرم از تو امیـــــــد ای نــــگـــــارین / که تا از من نبرد جان شیرین
مرا تا عشق صبر از دل براندست / بدین امید جان من بماندست

نسوزد جان من یکباره در تاب / که امیدت زند گه گه بر او آب
گر امیدم نماند وای جـــــــانم / که بی امید یک ساعت نمانم


به امید دیدار....

 

مواظب خودت باش
سر قولم هستم
به امید دیدار.....































سلام!

(این فاصله یعنی 2 سال دیگه!)

 

از همتون ممنونم

 

دوستون دارم اسیدی

فعلا" .................بابای

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 21:4  توسط  میلاد  | 

سلام //////////

 

 

شاید این آخرین پستم باشه قبله رفتن به خدمت

یک کلید از رو اینجا برا یه عزیزی ساختم که توو نبود بیاد جا من بنویسه

می خوام این آخریشو اونجوری همیشه دوس داشتم لاگم باشه بنویسم

همیشه دلم می خواست بیام هر روز در مورد مسائل روز توو کشورم بنویسم

یه وبلاگ واقعی داشته باشم با همون هدف وبلاگ نویسی که همیشه توو روزنامه

هم می خونیم  اما نمیدونم چرا شکلش اینجوری شده که الان هستو بیشتر جنبه

طنز (( البته اگه اسمشو بشه گذاشت طنز )) پیدا کرده !!!؟

اما خداییش خودم که دوسش دارم ....

فردا سوم خرداد روز آزاد سازی خرمشهره !!!

از چی ؟ از دست یه کشور دیگه ....

نمی دونم تلویزیون همیشه نیمه پر لیوانو می بینه یا من نیمه خالیشو !!!

اما همیشه یه سوال توو ذهنم بوده اونم اینکه مگه خرمشهر یه روزی جزو ایران

نبوده ؟ چرا ما از دستش دادیم ؟

حالا هم که بدستش آوردیم مگه کاره بزرگی کردیم ؟

این همه شهید دادیم این همه آدم که شاید خیلیاشون الان اگه بودن وضعمون

خیلی بهتر از این بود !!!

واقعا" این همه مراسم گرفتن داره آدم چیزی رو که از همون اول برا خودش بوده

رو با کلی ضرر بدست بیاره ؟ این همه باید کرد توو بوقو کرنا ؟

باید اونروزی رو که خرمشهرو ازمون میگیرن مراسم بگیریم که درس عبرتی بشه

برامون که برای یه مسئله کوچیک جنگ بپا نکنیم ....

درسته که ما جنگو شاید شروع نکردیم اما ادامش که دادیم !!!

نمی دونم چی جوری بگم اما حرف کلیم اینه که خرمشهر یه روز برا خودمون بوده

خیلی از کشورایی که الان اطراف ایرانن هم مال کشورمون بوده اما اون زمانها حکام

نا لایق داشتیم مردم اون زمان هام نالایق بودن .....

اما خدارو شکر که توو قضیه خرمشهر لااقل مردممون غیرت داشتن .....

 

پس بنظر من که اصلا" خرمشهرو ما فتح نکردیم بلکه چیزی رو که رو یه سری از مسائل

از دست دادیمو با این همه ضرر و این همه جان با ارزش شایدم بی ارزش !!! باز پس

گرفتیم  ......

 

پی نوشت ها :

۱: خرمشهر با کلی جان عزیز باز پس گرفته شد ...

۲: من ۱/۴/۱۳۸۶دارم میرم به خدمت اما اینجا رو به حال خودش نمی زارم سپید قراره

جا من این جا  آپ بزنه

۳: بالاخره تونستم ویه آپو اونجوری که دوس داشتم بزارم نه چون ناراحتم که اصلا"

اینجوری که نیست هیچ ، بلکه برعکسش هست

۵: تعداد پست ها رو توو هر صفحه كم كردم كه لاگ زودتر بالا بياد

۴: يك چيزي يادم رفته ... واجب بودا مي خواستم بگمش

 

دوستون دارم اسيدي

 

فعلا" ........................باباي

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 23:47  توسط  میلاد  | 

 

 

سلام ////////////

 

 

بعد از بیش از یه ماه با همه گرفتاریها اومدم آپ بزنم 

قضیه واکسن زدنمو که بیشترتون میدونین

میخوام امروز فقط یه دونه عکس بزارم و به دختر خانوما این نوید رو بدم که با توجه

به این عکس اونام در آینده ای نزدیک به خدمت مقدس سربازی  اعزام میشن ؟

اون روزی که رفتم واکسنای اعزام به خدمتو زدم یه کارت بهم دادن که عکسشو

این زیر براتوون میذارم  یکم که بهش دقت کردم دیدم نوشته جنس

بالای کارت هم نوشته کارت واکسیناسیون مشمولین اعزام به خدمت

حالا خودتون ببینین  :

 

     يعني اين سوتيه يا واقعا" دخترام مي خوان برن خدمت ؟

 

 اگه پسرا فقط می رن خدمت پس قضیه این که نوشتن جنس چیه ؟

بابا خیلی باسوادن اینا  ....

وزارت بهداشت و علوم که خودش یکمی دانشجو به این مملکت میده که اینجوریه

دیگه وای به حال دانشجو هاش  .........

 

اینم یه آپ که در مورد خدمت رفتن من بود

ایشالله بزودی از شرتون برا دو سال راحت میشم

 

دوستون دارم اسیدی

 

 

فعلا" ........................بابای

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 13:37  توسط  میلاد  | 

سلام //////

 

 

عید همتووون مبارک

 

اینم عیدی من به شوماها

راس سال تحویل

 

عيدي به اين قوشگلي گرفتي امسال؟

 

ایشالله سال خوک براتوون سال خوبی باشه

 

سال خوبي رو براتوون آرزو ميكنم

دوستون دارم خیلی اسیدی

 

 

فعلا" .....................بابای

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 3:38  توسط  میلاد  | 

سلام /////////////




فردا سوم اسفند روز تولد دوست خوبمون عاطفه هست .....


خب اول یکمی کتابی حرف بزنم



عاطفه دوست خوبمون فردا روزیه که تو مثه یه حریر نازک اومدی به این


دنیا ، روزی که از پیله وجود مادرت اومدی بیرونو پروانه شدی تا شادی رو


به خانوادت هدیه کنی .....


به امید اینکه هر سال برات شروعی دوباره باشه برای شادی اطرافیانت و خودت





پروانه شدنتو عقشه !!! وای کوووچووولوووو




آآقا اون سری یعنی سه پست پیش آموزش تولد بازیو گذاشتم عاطفه برو اونو بوخون


که لااقل از من ناراحت نشی من یکی توو کادو عذرم موجهه اما امروز فقط


یه نکته که اوون سری یادم رفتو آموزش بدم



ببینین تولد یکی که میرید زیاد شولووغ بازی در نیارین خونه مردمو خراب نکینین


هی به صاحب خونه نگین میوه چی شد کیک چی شد شاید یه مشکلی برا اوون بنده خدا


پیش اومده باشه نتونه این وسایلو بخره ... نباهاس گیر الکی بدین


برا خودتون میگم من ها آخه می گن این دختره این پسره چقد جلف هست اینگار تا


حالا توو عمرش میوه و کیک نخورده ... (( قابل توجه اوونایی که می گفتن لاگت


بد آموزی داره بفرمایید اینم آموزش مثبت بودن حالا ببینم چی جوری این آموزشم


که خوب آموزی داره روو یاد گرفتین .....




با هفت تا آسمون پراز گلهای یاسو میخک


با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولک


يه قلب عاشق با يه حس بي قرار و کوچک


فقط مي خوام بهت بگم تولدت مبارک




بفرمایید مهمونی ------------------> بزن برقصو عقشه .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 12:20  توسط  میلاد  | 

سلام ////////////

 

 

بعد از مدتها می خوام آپ کنم فک می کردم که یادم رفته چی جوری آپ می کنن

اما می بینم نه یه چیزایی یادم هست

همین اول با افتخار بگم که حتمنی ادامه مطلب رو بوخونین که داستان ((فیلمنامه ))

 یکی از دوستای گلم اونجاست که من ازش خواستم  که اجازه بده نوشتشو تو لاگم بزارم

البته نوشتش رو خیلی دوست داشتم بعنوان یه آپ بزارم اما دیدم خیلی زیاده

و برا بودن توو صفحه اول برا بیننده خسته کننده می شه  ....

اما این روزا هر کی رو می بینی دونبال کادویی هست !!! چرا ؟ من نمی دونم

تو هم نمی دونی ؟ اشکال نداره ... میخرن برت می فهمی

نه اصلا" بزار بگم ... میگن هفته دیگه بیستو پنجم ولنتاینه !!! و سه روز بعدش

سپندرمزگان !!! هان چرا این  شکلی شدی بخدا فحش نیست اینا الان می گم چین

می گن  این دو روز با این اسمای عجیب غریب  روز عشاق هست

که برو بچ عاشق کلی قربون صدقه هم دیگه میرن  

حالا اینکه توو این روزا چی کارا می کنن بستگی به خودتون داره اما از اونجا که هدف من

آموزش هست  بهتوون یاد می دم که چه کارایی انجام بدین  اما من چون

نمی خوام اینجا ف ی لتر بشه فقط مواد لازمو میگم خودتون دیگه ازشون هر جور

می تونین استفاده کنین

مواد لازم برای این روز  :

۱ : معشوق به تعداد لازم

۲ : از این کارت پستالایی که رووش نوشته " تو تنها عشقمی ، عشقم روزت مبارک  " به

تعداد معاشق

۳ : مدیریت زمان  برای رسیدن به همه معاشق باید وقتو به طور مناسب تنظیم کرد