تبليغاتX
بی تو هرگز با تو عمرا" - 1×3 : داستان ، جدول خفن ، آموزش روز عشق بازی ...!!!
در خراب است لطفا" زنگ بزنید..!!!

داشتم از کنار کوچه شما می گذشتم مطمئن نبودم اما احساس خوبی بهم دست داد

مجبورم کرد نیگاش کنم هر لحظه این حس بیشتر من و ذوق زده می کرد انگار دلم قبل تر می دانست که قرار است اینجا اتفاق خوبی برایش بی افتد . داشتم از شیرینی این حس قشنگ بیشتر لذت می بردیم که متوجه برادرم شدم که داشت از روبه رو می آمد و به صورتی کاملا متعجب نگاهم می کرد تازه فهمیده بودم که این احساس باعث شده لبخندی دلنشین بر چهره ام جاری شود و این در خانواده ما کار درستی نبود ! پس خودم را جمع و

جور کردم و گفتم = سلام
برادرم جواب داد = سلام (البته متعجب )چیزی شده؟
که من جواب دادم = نه
گفت= اتفاقی افتاده که وسط کوچه ی خلوت داری با دمت گردو میشکنی ؟

جواب دادم=نه چطور مگه؟؟؟
گفت = خودت نمی دونی اما نیشت تا گوشت بازه !!!

خجالت کشیدم و گفتم= نه چیز خاصی نیست . کجا می رفتی؟
داداشم جواب داد = می رفتم که نون بخرم . ...برم الان شلوغ میشه نوبت گیرم نمیاد
منم گفتم= برو به سلامت .
برگشتم که برم اما دوباره این احساس قلقلکم می داد نمی دونستم چیه کنجکاوی ؟ یا منتظر بودن یا قشنگی کوچه؟ یا ... نمی دونم چرا خیلی می خواستم برگردم و دوباره به داخل کوچه نگاه کنم برگشتم که دوباره نیگاش کنم اما...
دیدم برادرم برگشته و داره نیگام می کنه نتونستم بر گردم و راهمو به خونه ادامه بدم اومدم جلو و پرسید
=چیزی رو جا گذاشتی؟
گفتم = نه ...
گفت = رفتی دنبال برگه؟ محمد می گفت برگه ها رو می دن برو بگیر فردا شلوغ میشه
گفتم= می دونم و گرفتم .
گفت= راست می گی ؟ کی اعزام می شی؟ (خیلی ذوق کرد)
گفتم = هنوز به کسی نگفتم می ترسم عزیز بی تابی کنه
آخه قراره یه هفته دیگه برم
گفت= چه زود
حالا چیکار کنیم ؟ گفتم بهت تو که تصمیمت جدیه چرا بهشون نگفتی ؟
گفتم= آخه خودم نمی دونستم کی قراره برم نمی خواستم از حالا دلشونو خالی کنم
گفت= باشه برو خونه ببینم چی میشه ...
منم راهمو گرفتم و رفتم توی راه اونقدر به خودم لعنت فرستادم
من که هنوز خودم نمی دونم می رم یا نه چرا به اون گفتم ... حالا نه راه پس دارم نه راه پیش

 

مطمئن نبودم جایی که می رم کجاست و چجوریه راستشو بگم می ترسیدم من از توپ و تفنگ می ترسیدم من از مرده می ترسیدم من از خون بدم می اومد نمی دونستم دارم چیکار می کننم مطمئن نبودم به خودم آخه من هنوز بزرگ نشده بودم تاازه 20 سالم شده بود .

کلید در رو از جیبم در آوردم و با بی حوصلگی زیاد بازش کردم داشتم می اومدم تو که یهو با خودم فککر کردم کاش داداشم به جام می رفت من نمی رفتم اما اون نمی تونست باید خونه می موند چون مریض بود دائم کلیش درد می کرد اما دلش برا رفتن ضعف می رفت برا من از اونجا می گفت برام تعریف می کرد که دوستاش رفتن و اون مونده بهم می گفت منم می خوام ولی نمیشه نمی تونم !

حالا که کم مونده بود برم حیاطمون برام خیلی قشنگ به نظر می رسید و دلم براش تنگ می شد حوض کوچیک وسط حیاط مثل همیشه انتظار منو می کشید که برم سراغش و آبشو تکون بدم و ماهی ها رو نیگا کنم
 بهشون غذا بدم و یه آبی به صورتم بزنم . اینبار خیلی سست به طرفش رفتم و دلتنگی امونم نداد اشکام یهو جاری شد زود به صورتم آب زدم که معلوم نشه یکم اونجا موندم و گریه کردم و اومدم توی خونه مادرم مثل همییشه گفت سلام منم مثل همیشه گفتم سلام اما مثل همیشه نبود هیچ چیز رفتم تو اتاقم تنها جایی که خودم بودم خود خودم دراز کشیدم و چشامو بستم .

با صدای داداشم که داشت با عزیز حرف می زد بیدار شدم چشامو باز کردم اما دلم نمی خواست از اتاق بیام بیرون سرجام موندم به حرفاشون گوش کردم ...
داداشم پرسید= عزیز؟ آقاجون کی میاد ؟
عزیز هم گفت = نمی دونم شاید یه ساعت دیگه ...کارش داری؟؟
داداش جواب داد = آره
عزیز کنجکاو پرسید = چیکار؟؟
داداش جواب داد = می خوام یه خبری بهش بدم
عزیز گفت= چه خبری؟
داداش گفت = می فهمی عجله نکن

عزیز گفت = اتفاقی افتاده ؟
داداش جواب داد = نننننننننننننننننننننننننننننه
عزیز جواب داد = عجب نه ی بلند و بالایی حتما نمی خوای به من بگی باشه نگو...
دادش جواب داد=نه عزیز جون می گم به موقعش
عزیز گفت= نمی دونم کجا مونده ؟ 26 ساله باهاش زندگی می کنم از یه کارش سر در نیاوردم تو هم پسر اونی ازت انتظاری نیست ...
بلند شدم از اتاق اومدم بیرون دوباره به عزیز سلام داد م اونم جواب داد = سلام قربونت برم شام حاظره آقاجونت بیاد می خوریم
منم گفتم= نه زیاد گرسنه نیستم نشستم جلو تلویزیون ...یکم بعد آقاجون اومد و عزیز درو باز کرد و بار و بندیل آقاجون رو گرفت و با هم اومدن تو .
عزیز رفت اون وسایل رو جابه جا کنه و شام رو گرم کنه که با هم بخوریم آقاجونم رفت لباساشو عوض کنه به دست و صورتش یه آبی بزنه بیاد شام بخوریم . سفره رو پهن کردیم و همه چیز حاظر شد آقاجون اومد سر سفره و فقط قابلمه مونده بود عزیز بیاره داداش زود گفت = آقا جون مژده

آقاجون هم پرسید + چی؟؟
داداش گفت = امیر برگ اعزامشو به جبهه گرفته قراره تا یه هفتهی دیگه راهی بشه .

آقاجون اول همینجوری موند نمی دونست چی بگه ولی بعد گفت =مبارکه پسرم
بعد آقاجون بغلم کرد . انگار نه آقاجون نه من می خواستیم این کار انجام بشه !!!
عزیز غذا رو آورد و آقاجون گفت باید همه رو خبر کنم باید به همه بگم که پسر من مرد شده ... عزیز پرسید چی شده مگه؟
آقاجون گفت=امیر داره میره
عزیز پرسید= کجا؟
آقاجون جواب داد = جبهه ... بعد آقاجون گفت پسرم من به تو افتخار می کنم ...
عزیز رنگ از صورتش پرید و به بهونه ی قاشق رفت تو آشپزخونه و می دونستم که میره اونجا گریه کنه می خواستم پاشم برم دنبالش که آقاجون پرسید= حالا تو کدوم گردان افتادی؟
منم جواب دادم = نمی دونم
...

خلاصه ما شام رو خوردیم شب که عزیز داشت ظرفارو می شست بهش گفتم عزیزجون ... گلم... من یه سیب می خوام
جوابمو نداد دوباره گفتم عزیز من یه سیب می خوام
گفت = تو یخچاله برو بردار
گفتم = تو به من بده من یه سیب از دست تو می خوام
شیرو بست از یخچال یه سیب خوشگل در آورد به طرفم دراز کرد در حالی که داشت به سیب نگاه می کرد منم دستمو دراز کردم گداشتم رو سیب که بگیرم که عزیز دستمو گرفت و بوسید و گریه کرد
. خودمو نگه داشتم که گریم نگیره گفتم=عزیز خوشگلم ... عزیز نازم ... چرا گریه می کنی ؟ از کی ناراحتی؟ از کی دلگیری ؟ قربونت برم آروم باش من پیشتم هیچ جا نمی رم اگه تو نخوای من هیچ جا نمی رم آروم باش گریه نکن دیگه ...اگه ناراحتی نمی رم ؟ دیگه نتونستم خودمو نگه دارم بغلش کردم وبا هم گریه کردیم بردمش تو اتاق خودم رو تختم خابوندمش گفتم دلم می خواد امشب عزیزم پیش من بخوابه ... بابا یه شب بدوت تو باشه هیچیش نمیشه ... اونقدر کنارش موندم که خوابش ببره ...

 

فردا و پس فردا گذشت امروز و دیروز گذشت من هر لحظه دلتنگ تر می شدم و از رفتن منصرفتر سعی کردم تو روزای باقی مونده بیشتر هوای عزیزمو داشته باشم هر کاری می گفت بدون هیچ بهانه ای براش انجام می دادم . یه روز گفت امیر جان بیا این بسته رو ببر بده به همسایمون آدرسو گفت منم به راه افتادم اسم کوچه برام آشنا می اومد پس به راه افتادم و رفتم هر چقدر راه رو می رفتم و فکر می کردم به این اسم هیچی یادم نمی اومد داشتم سر راهم به اسم کوچه ها نگاه می کردم که یهو اسم شهید کاظمی رو دیدم که رو کاغذ زده بودن دیوار !اعلامیه بود ! با دیدن اعلامیه و اسم شهید دوباره رفتم به یادم اومد و من دوباره بغضم گرفت . تو همین فکرو خیالا بودم که کوچه رو پیدا کردم رفتم توش .جلوی دری رسیدم که مادرم گفته بود اونجا اعلامیه ها زیادتر شده بود ! درسته شهید کاظمی همون آدمیه که مادر منو فرستاده جلو درشون . درشون باز بود یه یا... گفتم رفتم تو . خدایا اینجا چه خبره ! هیچ صدای شیون و گریه ای نمی اومد اما چشم همه پر از اشک بود ار یکی از خانوما که داشت می رفت پرسیدم من با مرضیه خانم کار دارم یه بسته برای ایشون آوردم کجا هستن ؟ پرسید شما منم گفتم ... پسر همسایشون هستم ... نگاهی بهم کرد . ددر حالی که داشتیم با هم حرف می زدیم یه دختر چادری اومد پیشش منم سرم پایین بود به اون خانم گفت خاله جان مهر و جا نماز بابا رو کجا گذاشتین ؟
اون خانمم جواب داد = می خوای چیکار ؟
دختر جواب داد = می خوام نگهش دارم
اون خانم جواب داد = نه بردمش خونه خودمون می خوای چیکار یکی دیگه شو بهت می دم
دختر جواب داد = خاله بابام منتظرمه می خوام باهاش نماز بخونم گفت جا نمازمو بیار .

من که شاهد این مکالمه بودم خیلی از حرف زدن این دختر تعجب کردم اون که باباشو از دست داده بود اینقدر راحت حرف می زد .
دختر رو به خالش کرد گقت =مشکلی پیش اومده؟آقا چیکار دارن؟
که خالش گفت =نمی دونم یه بسته ای برای مامانت آورده ...
رو به من کرد و گفت= سلام بفرمایی

هول شدم اصلا انتظار نداشتم باهام حرف بزنه سرمو بالا کردم و گفتم =سلام
آرامش و رفتار عجیب و سنجیدش منو خیلی متعجب کرد نمی دونستم چی بگم تسلیت ؟ همدردی ؟ اون که کسی رو از دست نداده بود و غصه دار نبود تسلیت بگم و درد نداشت که هم دردی کنم چی باید می گفتم ؟
جواب دادم= ممنون اینو مادرم داد گفت بدم به شما .
دختر جواب داد = ممنون .... یکی از اونور صداش کرد و گفت فاطمه ؟
اونم جواب داد =ا لان میام ...
من زود خداحافظی کردم و اومدم بیرون انگار رو هوا بودم هیچی رو نمی فهمیدم از رفتار اون دختر یعنی چی آخه ؟؟
تو همین فکرا بودم که توی کوچه می رفتم یهو متوجه شدم این همون کوچه ای هست که من اون روز از جلوش رد شدم و نتونستم برگردم و نگاش کنم ...

سلام عزیز جونم ......... (از وقتی قرار شده بود برم من و عزیز یا به شوخی یا به جدی همدیگر رو اینجوری سدا
گفت = جونم
می کردیم )
جواب داد = سلام قربونت برم
گفتم= حالت خوبه عزیز دلم
گفت = آره قربونت برم دادی ؟
گفتم = آره قربونت برم
گفت = دستت درد نکنه فدات بشم .چه خبر ؟
گفتم= عزیز ؟گفتم = تو چند وقته خانواده آقای کاظمی رو میشناسی؟
گفت= یه ماهی میشه
گفتم= چقدر کم !!!
گفت= چطور مگه؟
گفتم= می دونی آقای کاظمی شهید شده؟؟
همینجور موند بعد پرسید مگه اون به جبهه رفته بود ؟
گفتم= نمی دونم شما اونا رو می شناسین ...
بعد عزیز گفت= پس یادم باشه یه سری بهشون بزنم . راستی بسته های دیگه رو هم باید ببری ها
گفتم = چشم
بار دوم که رفتم در خونشون فاطمه خودش در رو باز کرد و بسته گرفت و تشکر کرد اما بار سوم خالش اومد دم در انگار نمی خواستم اون بیاد می خواستم طولش بدم مثل دفعه اول خود فاطمه بیاد ولی نیومد و من هم بر گشتم . ناراحت شدم نمی دونم چرا هی داشتم با خودم می گفتم چرا نیومد دم در چرا خالش اومد بعد به خودم جواب می دادم به تو چه؟ با دختر مردم چیکار داری چرا ناراحت شدی اون نیومد ؟هی خودمو سرزنش می کردم اما بازم برام مهم بود که خود فاطمه رو ببینم
پکر اومدم خونه رفتم تو اتاقم عزیز اومد پیشم گفت= چیزی شده؟
گفتم= نه عزیزم
گفت = بیا شامتو بخور

خیلی فکر کردم دیدم تمام فکر و ذکرم شده بود فاطمه !!! هی خودمو سرزنش کردم گفتم گناهه !!
ولی من ندونسته دوسش داشتم من خودشو دوست داشتم .بار چهارم از سر کوچه دعا کردم تا در خونشون که اون بیاد دم در و اومد اونقدر هول شدم که کم مونده بود بسته از دستم بیافته دادم دستش بعد خداحافظی کردم زود برگشتم . خونه که اومدم حالم خیلی خوب بود . اما وقتی رسیدم دیدم عزیز داره بارو بندیلمو حاظر می کنه تازه یادم افتاد که من فردا باید برم اونقدر ناراحت شدم و بغض کردم که نتونستم سلام بدم و رفتم حیاط کنار حوض گریه کردم بعد اومدم تو گفتم= سلام عزیز جون
بغض صدام معلوم بود و عزیز پشتش به من بود وقتی اومدم جلوش نشستم دیدم داره گریه می کنه و به پیراهن هام نگاه می کنه بهم گفت = امیر به نظرت کدوم خوشگل تره ؟ دلم می خواد اینو بپوشی (بعد اشک چشماش جاری شد )
منم در حالی که آشکارا داشتم گریه می کردم گفتم= نه من اینو دوست ندارم مگه نگفتم اینو بانداز دور
اونم با گریه جواب داد = تو غلط می کنی با این مردتر می شی کمتر معلوم میشه که بچه ای! (اینجا بیشتر هق هق کرد و گریه کرد)
من بچه نیستم من بزرگ شدم مگه نمی بینی اونقدر ببزرگ شدم که دارم میرم فقط گریه کردنم از بچگی درست نشده اونم همش تخصیر تو بوده بس که منو لوس کردی
بعد با هم با صدای بلند گریه کردیم...

سایلمو حاظر کردم . همه چیز حاظر بود لباس گرم حاظر بود لباس سرد نون خشک برای راه جانماز مسواک خمیر دندان ... همه چیز حاظر بود تنها چیزی که حاظر نبود من بودم . راهم آماده رفتم بوذد مقصدم منتظر من بود وسایلم آماده برده شدن مادرم آماده تنها شدن و بدون من سر کردن همه چیز حاظر بود جز دل من من دلمو جا می ذاشتم و می رفتم اما هر چقدر سعی می کردم خودمو راضی کنم مثل قبل بی تفاوت راهی بشم اما نمی تونستم دل من گرو بود من دل داده بودم اینبار فقط نگرانی مادرمو نداشتم من نگران فاطمه هم بودم اون پدرشو از دست داده بود و برادری نداشت که حمایتش کنه تنها بود تنهاتر شد . کی مخارج خونشونو تامین می کنه کی به غصه هاش گوش می کنه اونا چیکار می کنن بعد از این ... من نگران بودم و پای رفتن نداشتم مهم تر از همه ی اینا دل خودم بود که توی کوچه ی اونا جا گذاشته بودم . تصمیم گرفتم یه نامه براش بنویسم و همراه بسته ی آخر ببرم در خونشون همراه بسته بدم دستش اما مطمئن نبودم که قبول کنه و اون نامه رو از دستم بگیره از کجا معلوم فکر بد نکنه ! اونقدر دلم شور می زد که نمی تونستم بشینم هر لحظه پای رفتنم سست تر می شد نشستم که براش نامه بنویسم و ماجرا رو براش توضیح بدم که اون بهم بگه برم یا نه ؟ .
...شروع کردم به نوشت

به نام خدا

سلام

دل بستن به چیزی که از تهش خبر نداری خیلی سخته و سخت تر از اون اینه که یه چیزی رو که نمی خوای مجبوری انجام بدی چون قسمت خدا این بوده روزی که رفتم درخواست دادم اصلا جدی بهش فکر نکرده بودم و انتظار نداشتم که بتونم برم ولی همه چیز جور شد جز دل من ! مشکل من اینه که دو تا چیز رو که هر دوشون خیلی خوبن دوست دارم و هیچ دلیلی برا کنار گذاشتن یکی و کلی دلیل برا داشتن هر دوشون دارم اما همه چیز دست من نیست . من از آخر هیچ کدوم خبر ندارم یه عزیز دارم که عزیزترین عزیز دنیاست تمام عشق من تو دنیا عزیزم هست تمام داشته هام رو هم مدیون اون هستم نمی دونی با چه زوری آماده رفتنم کردم اما و بعد خودم سست شدم برا رفتن چون ... چون ... دل به تو بستم تیکه تیکه ی دلمو همراه بسته ها بهت تحویل دادم حالا چیزی ازش نمونده که محکم بشم برا رفتن

من هر جور که تونستم سعی کردم تو رو از فکرم بیرون کنم اما نمی تونم .
من اگه برم معلوم نیست برگردم یا سالم باشم چرا تو رو هم بی خود امیدوار کنم و باعث سرنوشتت بشم و یه بار دیگه یه داغ دیگه رو دلت بزارم تو یه بار با شهید شدن پدرت ضربه خوردی نمی خوام بیشتر از این شکسته بشی . حالا من همه چیزم دست توئه اگه تو بگی نرو مطمئن باش بدون هیچ بهانه ای می مونم اگه تو بگی هم برو بازم بدون هیچ بهانه ای می رم اما دیگه دلیلی برا راحت نفس کشیدن و خوشگل زندگی کردن ندارم چون نه مادرمو کنارم دارم نه یاد تو رو می خوام اگه خودت پیشم نیستی حد اقل یادت کنارم باشه یه سیغه محرمیت که فکر کردن بهت برام حلال باشه !
بینمون جاری می کنیم البته اگه تو بخوای ...تا اگه بر نگشتم بتونی راحت با کس دیگه ای ازدواج کنی

من خیلی از شما معذرت می خوام که اینجوری خواستم رو مطرح کردم چون یگه فرصتی نیست و معذرت می خوام از بابت لحن صمیمیم آخه تو حالا عین خواهر منی ...

خواهر حال و همسر آینده ام خیلی دوستت دارم .
بیا به ایمانمان تکیه کنیم و در قلبهایمان پیوندی ایجاد کنیم عاقد ما خداست و محل زندگیمان دلمان و اثاث خانه مان محبت و عشق و یاد خدا ...
قدم به خانه ام می گذاری ؟؟؟

هم نفس نفسهایت امیر منفرد .

 

نامه رو دیگه نخوندم دوباره که بدونم چی نوشتم چون اون موقع برای بردنش سست می شدم پس گذاشتم تو یه کاغذ از مامان بسته ی آخر رو گرفتم و رفتم در خونشون قلبم تند تند می زد کلی آیت الکرسی خوندم کلی سلوات فرستادم از خدا کمک خواستم که بتونم این نامه رو بدم و اون هم بگیره و پسم نده ...

رسیدم در خونشون تا خواستم در و بزنم خودش در رو باز کرد می خواست بره بیرون
زبونم بند اومده بود گفتم سلام . گفت = سلام بفرمایید داخل
گفتم = مممنونم بسته رو آوردم
ازم گرفتش داشت دیر می شد زود گفتم ... می خواستم اسمشو بگم داشتم پس می افتادم گفتم خانم کاظمی گفت بفرمایید گفتم یه نامه براتون داشتم میشه لطف کنین و بخونینش
گفت = چیه؟
گفتم = نمی دونم
به خدا قصد جسارت نداردم فقط این نامه رو بخونین و این لطف رو به من بکنین
نامه رو گرفت . یهو یادم اومد که نگفتم چطور باید جواب بده گفتم من امروز می رم مسجد جلوی مسجد زیر درخت کنار گنبد منتظرم اگه جوابتون مثبت بود یه نگاه شما به گنبد برام کافیه . فاطمه خانم خدای من شاهده قول می دم براتون مشکلی پیش نیاد اگه می خواین برم به گنبد نگاه کنین اگه می خواین بمونم به راهتون ادامه بدین . خوب فکر کنین بعد جواب بدین .

موقع نماز شد زود تر از همه رفته بودم مسجد و منتظر خوندن نماز جماعت بودم خیلی طول کشید همه جمع شدن و ما نماز رو خوندیم

من ریز درخت کنار گنبد منتظر موندم ...

 

اومد جلو راه پله یکم راه رفت بعد وایساد قلبم داشت بدون اینکه یه لحظه سکوت کنه یه ریز می زد تند نفس می کشیدم کف دستام عرق کرده بود نگاهش می کردم می خواستم به راهش ادامه بده و بره . به دورو برش یه نگاهی انداخت از بدشانسی تو مسیر نگاه اون یه کبوتر می خواست بپره ! نگاهی بهش انداخت اما منتظر نموند بپره سرشو برگردوند . یه نفس راحت کشییدم وای نه چادر اومده عقب تر برای کشیدنش به جلو ممکنه سرشو بالا کنه ولی نه اونو با دستش کشید جلو ... یکم گذشت مادرش اومد و به راه افتادن و رفتن .. اونقدر خوشحال بودم که نگو داشتم بال در می آوردم از ذوقم نمی تونستم برم خونه می خواستم تو خیابونا بدوام هوار بزنم بگم دوباره سلام من موندم دیگه قرار نیست برم قراره یه زندگی خوشگل شروع کنم . یهو دلم خواست برم کوچشون نگاهی بکنم دیدم داره تو کوچه میاد رفتم قایم شدم ندونسته کار خودمو سخت کرده بودم حالا بیشتر خجالت می کشیدم مسیرشو به طرف نونوایی کج کرد منم آروم دنبالش می اومدم ازش جلو زدم که زود تر برسم اونجا زود چندتا نون خریدم دوتا شو دادم دست اون گفتم بفرمایید = فت نه ممونوم تو نوبت وایمیستم
گفتم = نه خواهش می کنم بفرمایید ازم گرفتشون بعد که می خواست بره با هزار خجالت گفتم = عزیزم کی بیاد اجازتونو بگیره ؟؟ سرشو پایین کرد و گفت = تماس می گیرن اطلاع می دن .
از ذوق داشتم می مردم روز گذشت و مادرش تماس گرفت و گفت فردا بیاین . ما رفتیم خونشون مادرش همون اول گفت دختر من می خوان یه چیزایی رو به آقا پسرتون امیر آقا بگن .

منم گفتم = من سراپا گوشم بفرمایید
گفت= امیر آقا شما قراره برین مگه نه ؟
دلم هری ریخت پایین این چه سوالیه من که تو نامم گفته بودم قرار نیست برم اگه اون جواب مثبت بده یعنی چی آخه ...؟؟؟!!!!
گفتم= فکر نمی کنم تنها گذاشتن شما و رفتن ضرورتی داشته باشه ...
گفت = شما از کجا مطمئنین که تنها نیستین ؟ اصلا شما به کی می گین تنها ؟ ضرورت کی پیش میاد ؟...
گفتم= منظور شما از این حرفا اینه که من برم درسته؟
گفت = جایی که می ری کجاست ؟
می دونستم می خواد از راه خودش جوابمو بده
این بار من محکم تر پرسیدم = اگه قراره برم دیگه نیازی به این حرفا نیست خیلی راحت می رم ولی منم می خوام یه چیزایی رو از شما بپرسم
شما از یه پدر جانباز که زمین گیر شده و زن و بچش ولش کردن رفتن چی می دونین؟شما از یه زن که از درد قلب به خودش می پیچه صداشو در نمیاره چون شوهرش جبهست چی می دونیین؟شما از طلاق مرگ بچه از دوری پدرش چی میدونین ؟ هان؟
پرسیدن اینجور سوالا راحته شکستن دل آدما راحته ادعای تونستن کردن هم راحته (این بار نگاهمو تو چشماش محکم کردم بعد گفتم )اما ادعای نخواستن کردن سخته !!...من می رم اما اینو بدون بر می گردم من در حد وظیفه می رم اما به خاطر زندگیم بر می گردم خیلی زود . بلند شدم کفشام رو پوشیدم که برم
در حالی که سرش پایین بود و گویه می کرد و متوجه شده بود که من فهمیدم اونم منو دوست داره بلند شد دنبالم اومد و با خجالت ازم پرسید = منو به خونه ی دلت راه می دی ؟
گفتم= آره ... چرا که نه ...

و قرار شد من برم و ما منتظر هم بمونیم .

من با دلی مطمئن از اینکه بر می گردم و با فاطمه ازدواج می کنم آماده تر شدم برای رفتن . وقتی جلوی اتوبوس عزیزمو دیدم دوباره دلتنگ شدم دوباره خواستم که نرم دوباره بغض کردم می خواستم گریه کنم اما تو دل هر دومون هم من هم عزیزم امید برگشتن بود اون اشکهامونو از اشک غم و اندوه به اشک ذوق تبدیل می کرد به عزیزم فقط نگاه می کردم چون می دونستم گفتن حتی یه کلمه برابر با جاری شدن اشکهام و لرزیدن دلم و افتادن تو بغل عزیز و نرفتن ... پس سعی کردم عین یه مرد محکم وایستم و از عزیزم خداحافظی کنم فقط موقع رفتن عزیز گفت =امیر جان پسرم حالا که داری می ری مواظب خودت باش چون اینجا کسی هست که منتظر توئه اونو چشم انتظار نذار سعی کن زود برگردی . من معلوم نیست همیشه باشم اما اون چشم انتظار همیشگی توئه .
آقاجون هم محکم بغلم کرد اون که یه بار طعم تلخ جدایی رو کشیده بود چیزی نگفت برای نرفتن من . همیشه اینقدر محکمم بودن آقاجون برام معما بود هنوز هم نفهمیده بودم . محکم بغلم کرد و تو بغلش توی گوشم آروم گقت = دوست دارم پسرم مواظب خودت باش .برادرم هم پیشونیمو بوسید و گفت = یا علی خدا به همراهت .

و من با انگیزه ی زیاد رفتم فقط برای بر گشتن !!!

سوار ماشین شدم و برای آخرین بار به همه یه نگاهی انداختم برادرم عزیزم آقاجون اما خیلی دلم می خواست که فاطمه هم اینجا بود اونو هم برای آخرین بار می دیدم . ولی نبود

ماشین به راه افتاد راهی که نمی دونستم آخرش کجاست و قراره منو به کجا برسونه ای کاش می تونستم برگردم و نرم ولی نمیشه این قسمت خدا بوده که من برم حالا چیکار کنم مننی که هر روز فاطمه رو می دیدم حالا دیگه نمی بینمش . حالا چیکار می کنن تنهایی ؟ خدایا خودت مواظبشون باش .
یهو دلم هوای عزیزمو کرد الهی قربونش برم الهی فداش بشم چقدر زحمتمو کشید چقدر هوامو داشت تو خونه . آقا جون منم دوست دارم حتما مواظب خودم هستم نگران نباش .اینا رو تو دلم می گفتم تو افکار خودم بودم که یه پسر رو دیدم که داره گریه می کنه حوصله نداشتم برگشتم ولی نتونستم بی تفاوت باشم دوباره برگشتم با خودم فکر کردم اینم یکیه مثل من ! که خودش نمی خواد و اومده اینجا

رفتم پیشش به اونی که پیشش بود گفتم بره سر جای من بشینه . بهش گفتم چی شده چرا گریه می کنی ؟مننم نمی خواستم خدا به زور آوردم اینجا ...مام که رو حرف خدا حرف نمی زنیم گفتیم چشم هر چی شما بگین فقط بهش گفتم مواظبم باشه من همه جامو دوست دارم عین بعضیا از جونم سیر نشدم بیام اینجا . آخه می دونی دو تا چشم خوشگل از امروز به راه منه که بر گردم از خدا خواستم مواظب اون چشا هم باشه . این همه ی احوالات منه تو چته؟نکنه خدا بهت جایزه داده از ذوق داری گریه می کنی ؟(با شوخی گفتم این جمله رو )
دیدم سرشو به علامت تائید پایین آورد خندیدم گفتم= یعنی چی ؟
بعد جدی گفتم = یعنی تو چیزی از خدا گرفتی ؟ چی ؟ زود باش رو کن برام ببینمش

سرشو بلند کرد با چشمای اشک آلودش یه نگاهی بهم انداخت سنش یه 2 یا 3 سالی ازم کوچکتر بود . نمی دونم چی تو اون نگاه بود که یهو تمام موهای تنم سیخ شد این نگاه مال یه آدم با اون سن و سال نبود !گفت =چی بهتر از این که من دارم یه قدم به خدا نزدیک می شم .
نمی فهمیدم یعنی چی اونجا هم یه زمینی بود عین همه جا یه قدم به خدا نزدیک می شه ؟ مگه خدا فقط اونجا بود که اون قرار بود اونجا نزدیک بشه ؟شاید منظورش مرگ بود ؟ از کجا مطمئنه میره پیش خدا ؟...
تا آخر راه حرفی نزدیم من دائم به حرف اون و اینکه یه حرف اشتباهیه فکر می کردم که بعدا بهش بگم داره اشتباه می کنه و اون ... نمی دونم به چی داشت فکر می کرد ...

به یه جایی که نمی دونم کجا بود رسیدیم راننده گفت شبو همینجا می مونییم . همه پیاده شدن یه جا رو خواستم پیدا کنم واسه شستن دست و صورتم وقتی رسیدم دیدم آدمای زیادی اونجا دارن وضو می گیرن گفتم بده من نماز نخونم تو این جمع بزار منم بخونم تو خونه از ترس بابا اینجا هم ... مجبورم نماز بخونم . خلاصه وضو گرفتم و رفتم نماز خونه بوی بد جوراب بوی عرق آدما فشار زیاد چون جا نبود ولی بازم سعی کردم نمازمو بخونم اصلا نفهمیدم چی خوندم ولی خوندم و تمومش کردم .
اومدم بیرون دیدم یه 7 یا 8 نفری همینجوری نشستن و نیومدن نماز خونه که یکیشون همین آدم بود که می گفت به خدا نزدیک شدم . رفتم پیشش گفتم نمی ری نماز بخونی ؟ گفت نه ... داشتم از تعجب خفه می شدم یعنی چی ؟ اون اگه به فکر نزدیکی به خداست چرا نمازشو نمی خونه ؟؟گفتم= همون خدایی که می خوای بهش نزدیک بشی تو مسجد منتظرته ها
چرا نمی ری پیشش ؟
بازم نشست گفتم تو داری چیکار می کنی من نمی فهمم اومدی به خدا نزدیک بشی ؟ اما نماز نمی خونی تو راه داری با گریه از نزدیکی به خدا می گی . این که گریه نداره .
جواب داد= چرا داره .
موقعی که همون خدا همه کستو از دستت بگیره گریه داره موقعی که بخوای به یه جایی بری که خدا تو رو هم ببره پیش اونا گریه داره موقعی که از خدا می پرسی چرا ؟می گه نمی دونم گریه داره . اونا رفتن پیش خدا تو فکر تو درسته؟ حالا منم اومدم جایی که می گن از اینجا مستقیم می ری پیش خدا ... (بعد پاشد رفت )

دهنم همیینجور باز مونده بود از حرفای این پسر ...

همینجور نشستم بعضم گرفت و ناراحت شدم از حرفاش نمی دونم چرا
دنبال یه جای خلوت گشتم که بشینم گریه کنم
یهو دیدم یکی اومد نشست کنارم گفت قبول باشه . منم گفتم =هان .. ؟ یعنی قبول حق ... ببخشید شما ؟
خندید
بعد گفت اینجا همه یه جور لباس پوشیدن لباسای رنگاو رنگ نپوشیدن که منو حداقل از لباسم تشخیص بدی منم همونم که پیشت داشت نماز می خوند . گفت قراره چیکار کنی ؟
گفتم= چی رو ؟
گفت = آش کشک خاله رو
... داداش کجایی ؟ جبهه رو می گم
گفتم = مگه قراره کاریش بکنیم؟
گفت = دستت درد نکنه پس اومدیم اینجا خاله بازی بکنیم؟

من که قراره بیست تا تانک رو منفجر کنم بعدم شیش تا ترکش بخوره بهم برگردم تو می خوای چیکار کنی ؟
گفتم= نمی دونم هر چی پییش بیاد
دوباره خندید گفت =عجب آدمی هستی تو . حتما تو قراره اون آدمایی که از عراقیا گرفتیم بهشون شیرینی تعارف کنی بهشون برسی گنده بشن بیان ما رو شکست بدن درسته؟؟
اسمت چیه؟
گفتم= امیر
گفت = منم کویر
عجب قافیه ای ساختم من
گفتم= کویر بهت میاد چون عین تو کویر مونده ها می مونی پوست و استخونی
گفت= آخه گرسنمه معدم چسبیده کمرم بریم یه چیزی بخوریم .
گفتم = بریم منم گرسنمه
خلاصه یادم رفت گریه کنم چون با کویر آشنا شدم !!!

من و کویر با هم رفتیم و شام خوردیم شام که چه عرض کنم کمپوت لوبیای گرم شده و نون خالی ! خلاصه بعد شام من نشستم که با خودم یکم خلوت کنم و به دورو برم نگاه کنم دیدم داره حوصلم سر میره رفتم پیش کویر گفتم . من یه کسی رو دوست دارم . دلم می خواد سالم برگردم باهاش زندگی کنم .
کویر جواب داد = خوب این که چیز مهمی نیست همه ی ما یه کسی رو دوست داریم و دوست داریم سالم برگردیم و باهاش زندگی کنیم .
برگشتم به صورتش نگاه کردم و گفتم= منظور من اونی که تو می گی نیست منظور من ...
گفت= می دونم منظورت چیه تو یکی رو دوست داری خوب؟ حالا اون یکی اسم نداره ؟ البته اگه به غیرتتون بر نمی خوره ! چون یه بار از یکی اسم نامزدشو پرسیدم افتاد به جونم تا وسط خاک عراقیا دنبالم کرد ...
خندیدم و گفتم = فاطمه (با یه صدای متفکر)
جواب داد = ای خدا منو به یارم برسون ... وای چقدر دلم براش تنگ شده ... وای ...
تو فکر بودم یهو دیدم این داره منو مسخره می کنه یکی زدم تو سرش بعد هر دو مون خندیدیم .
بعد پرسیدم =کویر تو مگه قبلا هم اومده بودی اینجا؟
جواب داد = اگه بیام اشکالی داره ؟ گفتم =نه ......
از زبان برادر امیر×
توی خونمون عزیزم نسته بود تو حیاط و تنها گریه می کرد و آقاجونم خودشو در حال تماشای تلویزیون نشون می داد ولی دلش با امیر بود رفتم پیش عزیز گفتم =عزیز چی شده چرا گریه می کنی ؟
جواب داد = دلم برا امیر تنگ شده
گفتم= اون که تازه امروز رفته . آروم باش
گفت= اون فقط یه پسر نیست برام اون تمام عمر و جوونی منه من بدون امیرم هیچم فقط اون بود که بدون اینکه حرف بزنم از دلم خبر داشت فقط اون بود که غصه های منو به دوش می کشید فقط اون بود که نمی ذاشت من تنها بمونم فقط اون بود که تمام کارهای منو بدون هیچ اعتراضی انجام می داد و فقط اون بود که من هیچ وقت از محبتش سیراب نشدم . اون پاره ی تن منه . خدایا هر جا هست حفظش کن ...

بلند شدم رفتم پیش آقاجون گفتم = آقاجون عزیز داره دلتنگی می کنه برو ببین چشه ؟
آقاجون جواب نداد . صورتمو برگردوندم گفتم آقاجون عزیز ...
که دیدم چشماش خیسه و گریه کرده . دیگه چیزی نگفتم و رفتم تو اتاقم کاری از دست من بر نمی اومد اونا پدر و مادر بودن من برادر . ..

 

فردا صبح که پاشدم دیدم آفتاب زده و من هنوز نمازمو نخوندم گفتم چرا منو بیدار نکردین .
گفت = تو خواب بودی اگه می خواستی بیدار می شدی اینجا هیچ کس هیچ کس دیگه رو واسه نماز بیدار نمی کنه البته اینجا تو خود جبهه نمی دونم !!!
بلند شدم قضای نمازمو خوندم و به راه افتادیم از خاک ها گذشتیم و به یه جای دیگه که فکر کنم مقصد اصلی مون بود رسیدیم و پیاده شدیم صدای توپ و گلوله می اومد با این صداها یهو دلم هری ریخت خواستم سوار شم برگردم ولی ...
کویر دستمو گرفت= گفت بیا بریم واسه حاج علی معرفیت کنم
منم رفتم چند جا سنگر بود و من و کویر رفتیم تو سنگر سلام دادیم حاجی منو دید بعد گفت به به چه جون رعنا و خوش و برو رویی عراقیا جرات نمی کنن به تو گلوله بزنن ... به آدمی مثل تو احتیاج داشتیم !. خوش اومدی جوون . رفتی اجباری ؟
جواب دادم نه هنوز ...
گفت = پس خیلی کار داریم با تو حالا حالا ها اول باید اعمال نظامی و جنگی و تفنگ و خاک و فشنگ رو بشناسی بعد ایشاا... ببینیم چی میشه .
کویر گفت= حاجی این از اونا نیست که بره خط این اومده همین ورا یه کارایی بکنه هوا شو داشته باش .
حاجی جواب داد = آقا تو نگران نباش من خودم اینو تو بغل خودم نگهش می دارم خوبه؟
کویر جواب داد = (خندید) آره اگه اینجوری بشه که خوبه . ولی اگه مثل من نگهش داری که فکر نکنم از بغلت بیاد پایین ...
حاجی جواب داد = این خاک خودش مواظبشه و بزرگش می کنه من و تو هیچ کاره ایم .
منم گفتم = بعله

خلاصه من اول اعمال جنگی رو یار گرفتم . راستش اونجا اونقدر آدما راحت با هم حرف می زدن و همه چیز راحت بود که تصورش رو هم نمی کردم و ولی شبا موقع های اذان که می شد دلم می گرفت چون عزیزم یادم می اومد که با چادر گلدارش نماز می خوند بعد منو صدا می کرد یه دستی به صورتم می کشید و صلوات می فرستاد .من بلافاصله بعد اذان می رفتم نمازمو می خوندم چون خیلی آرومم می کرد یاد عزیز یاد فاطمه یاد همه ... آرامش کلمات نماز همه و همه تسکینم می داد . من که قبلا نماز رو فقط در حد اجبار می خوندم حالا محتاج نماز شده بودم خودمم دقیق نمی دونستم چیکارم می کرد ولی دوسش داشتم . حداقل یاد عزیز و فاطمه رو برام زنده می کرد

 

 

یه ماه گذشت

یه شب که برای نماز اومده بودم دیدم همون پسره که روز اول تو ماشین گریون دیدمش اومده نماز خونه داره خیره خیره به نماز خونا نگاه می کنه . ماجراش رو واسه کویر تعریف کردم و گفتم که چه اتفاقی بینمون افتاد. بعد کویر گفت = گفت باشه خودم می رم پیشش باهاش حرف می زنم
گفتم = نه بزار تو لاک خودش باشه کاریش نداشته باش
گفت = نه نمی خوام اذیتش بکنم می رم میام ... تو همینجا باش

پیشش نشست و بدون مقدمه بهش گفت= میای بریم خط ؟
پسره جواب داد (بی تفاوت)= کدوم خط ؟
کویر گفت= خط راست !!
پسره جواب داد = حوصله ندارم برو پی کارت
کویر گفت= راست می گم به خدا . مگه ما به خدا نمی گیم ما را به راه راست هدایت کن راه اونایی که بهشون نعمت زندگی سلامتی عشق ... رو دادی ببین چه حساب شده ازش خواهش می کنیم !می گیم به راه اونایی که ازشون ناراحتی نه ها اونایی که همیشه هواشونو داری اونایی که همیشه حواست بهشونه . نه راه اونایی که راه تو رو گم کردن راهی که تهش خود خودت باشی فقط خودت بهش می گیم دلم می خواد باهات حرف بزنم یه جایی که فقط خودم و خودت باشی و کسی دیگه ای نباشه .کجا بهتر از سر سجاده ؟ کی بهتر از خدا ؟ کدوم راه مستقیم تر از صراط ؟ عجب سخنرانی ای کردم . ببینم دلت گرفته؟
جواب داد = آره
گفت= پس پاشو پاشو دست به دامنش شو. هر چی از اون و این تو دلت ریخته به خدا بگو . مطمئن باش اون به کسی نمیگه به جمله جمله ی حرفات گوش میده و تک تک غصه هاتو به دوش می کشه مگه تو نمی گی اون به تو این همه سختی داده از خودش به خودش گلایه کن تا باهاش حرف نزنی اون جوابتو نمی ده تنها جایی که هم خدا هم تو راحت حرف دلتونو می گین نمازه حالا هی بشین واسه خودت اینجا غمباد بگیر . منو اینجوری نبین منم جز خدا کسی ندارم عین توام حالا درسته خدا یه چیزایی رو ازم گرفته اما عوضش خیلی چیزا بهم داده یکیش دوست خوبی مثل امیر ... اون هوای دل همه رو اینجا داره ... یا تو تو هم دوست منی .اگه بدونی خدا عاشقته اگه بدونی خدا لحظه لحظه باهاته اگه بدونی اون قربون قد و بالات میره اگه بدونی نازتو همه جا اون بیشتر از همه می کشه این کارا رو نمی کنی .
پاشدم رفتم و تنهاش گذاشتم .

 

من دیدم باز هم این تو نماز خونه نشسته و داره گریه می کنه اما نماز نمی خونه کاری به کارش نداشتم . دلم گرفته بود خیلی . بغض داشت گلومو خفه می کرد می خواستم یه جایی بزنم زیر گریه گفتم بزار بیام مسجد نمازمو بخونم . یکم سبک بشم واسه خدا دردمو بگم براش گریه کنم . یهو دیدم یکی اومد تو مسجد با یه کاغذ و قلم نشست و مشغول نوشتن شد اصلا متوجه من نشد .! منم دیگه هیشکی برام مهم نبود شروع کردم به خوندن نماز یهو وسط نماز دیدم صدای هق هق میاد بعد صدای گریه ی آروم اومد دلم می خواست زود تموم کنم ببینم کیه . برگشتم دیدم همونیه که با یه کاغذ اومده تو نماز خونه کاغذ منو به این فکر انداخت که یه نامه واسه فاطمه بنویسم آخه هر موقع می خواستم بنویسم یه عالمه غصه تو دلم بود اونوقت اونم اونجا غصه دار می شد منم دلم نمی خواست اون ناراحت بشه پس خودمو نگه داشتم و فقط برا مادرم نامه نوشتوم اما امروز یه جور دیگه بودم مطمئن بودم که دلم می خواد فاطمه رو ببینم باهاش حرف بزنم نگاش کنم اما هیچ کدوم نمی شد هیچ راهی جز کاغذ و قلم نداشتم . همونجا روبه قبله نشستم و شروع کردم به نوشتن از حالاتم تو جبهه .و اینکه چطوری دارم از دوریش دارم تلف می شم نامه های قبلیم که برا فاطمه نوشته بودم رو نگه داشتم . اینم شروع کردم نوشتن اما یه جور دیگه ...

 

به نام خدا

سلام

امروز دقیقا یه سال و یه ماه ویه روز و یه ساعته که اومدم اینجا . دلم یه ریزه شده برات باور کن که خیلی سخته از راه دور نوشتن نمی دونی چی بنویسی از کجا بنویسی از غصهات بنویسی که دلش تنگ میشه از شادی بنویسی دروغ گفتی پس من دیگه خودمو تو بند نامه نگاری نگه نمی دارم و هر چی دلم بگه می نویسم .

می دونی الان کجام یه جای کوچیک که از گونی های پر از خاک درست شده اینجا اسم اینا رو می گن سنگر ... تو یه سنگر نشستم که هر کی دلش تنگ بشه میاد اینجا هر کی کار مهمی داشته باشه میاد اینجا هر کی یکی رو داشته باشه که خیلی دوسش داره مثل من میاد اینجا ... اینجا بوی خدا رو می ده اینجا خدا کنارمه اون دستمو گرفته داریم با هم واست می نویسیم .
فاطمه قسم به این قبله ای که رو به روش نشستم دلم برات تنگ شده اما نمی تونم برات نامه بنویسم می ترسم دل قشنگ تو تنگ بشه . می دونی تمام امید من اتو جبهه همینجاست ؟
تمام عشق من اینه که سه بار در روز صدایی رو می شنوم که تو هم می شنوی صدای خدا که صدا می زنه مارو دوش به دوش هم کنار هم وایسیم براش سجده بکنیم . اون می دونه ما همدیگرو خیلی دوست داریم پس این لطف رو به ما کرده که با یه صدا خودمو نو بشنویم بیایم پیش هم و کنار هم وایسیم و نماز بخونیم .
به خدا باورت نمیشه انگار واقعا کنارمی اونقدر لذت می برم نگو دلم می خواد نمازم هیچ موقع تموم نشه هی طولانیش می کنم ولی بازم تموم میشه !!!
اگه ما خدا رو نداشتیم چیکار می کردیم عشق تو عشق خدا رو تو دلم آورد خدا اصلا یه چیز دیگست نمی تونم بگم .

باور کن خیلی دوست دارم . اینجا درسته یکم سخت می گذره اما با عشق تو برام آسون میشه ...

دلم می خواد از اول تا آخر این نامه بنویسم خدایا دوست دارم خدایا دوست دارم می دونی چرا ؟چون تو رو به من داده ! خدایا عاشقتم که عاشقم کردی خدایا دوست دارم که دوسم داری تا من یکی رو دوست داشته باشم .

فاطمه مواظب خودت باش نمی خوام حتی یه خار بره تو پات . غصه نخور عشق من . مقاوم باش عمر من . منتظرم بمون .

قسم به خدا خیلی دوست دارم دوست دارم

 

حالا یه سال از رفتن امیر گذشته و حتی یه نامه ازش برا فاطمه نیومده . عزیز جان امیرم فقط یه نامه گرفته اونم دو ماه بعد رفتنش اون خیلی دلواپس امیره اونقدر که مریض شده و افتاده تو رختخواب همه نگرانشن .

عزیز = مرتضی
مرتضی (پدر امیر)= جانم
عزیز = پس امیر کی میاد ؟(در حالی که نگاهش به یه جایی خیره شده و نشانگر تو فکر بودنه )
مرتضی= (یکم سکوت می کنه ) میاد همین روزا مگه میشه نیاد اون دلش اینجاست میاد مطممئن باش
عزیز =مرتضی
مرتضی = جونم
عزیز = نکنه ... نکنه ... یه اتفاقی افتاده باشه ...
مرتضی = نه بابا فکرای بد نکن میاد همین روزا
عزیز = مرتضی
مرتضی= جونم ... می خوای برات یه سیب پوست بکنم بخوری ؟
عزیز = نه ... من اینجا بدون امیر سیب نمی خورم من سیب دست اون و می خورم
چقدر سیب رو دوست داشت . خودشم عین یه سیب هست
مرتضی = قربونت برم ... (در حالی که بغض داشت ) اون اونجا بهش اونقدر داره خوش می گذره که منو تو به یادش نمی افتیم .
عزیز = مرتضی می خوام براش یه تولد بگیرم ...فاطمه رو هم صدا می کنیم .
مرتضی = باشه می گیریم .

فاطمه هر روز نگرانتر از دیروز نشسته بود .
مادرش میاد پیشش می شینه بهش می گه ... از کجا مطمئنی بر می گرده کسیم نداریم بفرستیم دنبالش .می خوای تا کی منتظرش بمونیم ؟ فاطمه جان خودتو تلف نکن اون مهمونی نرفته که رفته جنگ اونجا ممکنه هزار جور بلا سرش بیاد سرنوشتتو خراب نکن خودشم بهت گفته که اگه دیر کردم و خبری ازم نشد ازدواج کن . ..
فاطمه به فکر فرو میره و فکر می کنه به حرفای امیر و مادرش ...

 

از اون طرفم امید داره دنبال یکی می گرده که نامه رو باهاش بفرسته برا فاطمه که بهش می گن تا دو هفته کسی بر نمی گرده باید صبر کنه .

فاطمه تو فکر بود که زنگ درشون می خوره خیلی امیدوار میشه که حتما این نامه ی امیره از روز رفتن امیر هر زنگ دری اونو نگران می کنه می دویه دم در و بازش می کنه ... اما ... اما این کسی نیست جز مادر امیر ... فاطمه گریه می کنه و از مادرش می پرسه چه خبر ؟

عزیز می گه= (در حالی که خیلی سسته و می خواد بیافته ) هی چی ( می افته و گریه می کنه )
و می گه خدایا پسر من هر جا هست خودت حفظش کن من نگرانشم .
مادر فاطمه میاد پیش مادر امیر و می بردش رو پله و بهش می گه = راستش نمی دونم چی بگم اون رفته جبهه تکلیف اونجا معلوم نیست هزار تا بلا ممکنه بیاد سرش . من همیشه به بر گشتن شوهرم امید داشتم ولی ...

مادر امیرناراحت تر شد از حرفای مادر فاطمه بلند شد و از خونشون اومد بیرون ...
فاطمه هم گریه کرد . مادرش اومد پیشش و بغلش کرد گفت دختر خوبم می بینی که ما چقدر تنها شدیم . پس نباید به جبهه امید داشت من اگه می دونستم می ره دیگه بر نمی گرده نمی ذاشتم بره .در ضمن اگه امیر تو رو دوست داشت بی خبر نمی ذاشتت
احسان پسر خوبیه اون تو رو خیلی دوست داره . اون نمی خواد بره جبهه فاطمه تنهایی خیلی سخته نمی خوام مثل من بشی . اون رفت پیش خدا ما رو اینجا تنها گذاشت

 


حالا موقشه باید بدم کویر با خودش ببره . خدایا کاری کن به دستش برسه ... بالاخره موقش شد . کویر بیا این نامست باید ببری بدی در خونشون .راستی کویر تو اسمت چیه ؟
کویر= خوب داری تو دهنت می گی دیگه ... کویر
امیر= نه جدی می گم . چرا اسم واقعی تو بهم نمی گی ؟
کویر= بابا من کویرم تو هم آبی منو سیراب می کنی دیگه ...
امیر = اااا ... اذیت نکن حالا به فاطمه چی می گی ؟ می گی کی هستی ؟
کویر = می گم سلام . من امیرم اومدم با هم عروسی کنیم !!!...
امیر= باشه هر چی خواستی بگو ... کلافم کردی ... یادم رفت چی می خواستم بهت بگم ...
کویر= می خواستی بگی اسم بچه اولمونو بگی چی بزاریم !!!
امیر می خنده =برو گم شو ... فقط مواظب خودت باش یهو گور به گور نشی فکر نکنی نگرانتم ها نگران اون نامه بدبختم که قراره با یه آدمی مثل تو فرستاده بشه !!!
کویر = زیاد نگرانی خودتم بکن تو پاکت باهم تحویلتون بدم .
امیر = یادت نره ها نامه رو بهش بدی
کویر = آره راس می گی نامه رو می زارم دم در خودمو می دم دستشون !!!
امیر = بسته ... من دارم از نگرانی می میرم اونوقت تو ...
کویر = حالا به کی قراره بدم ؟
امیر = دارم سه ساعته برات قصه تعریف می کنم ؟ می دی دست یا خودش یا مادرش ...
کویر = داش ماش نداره بیاد لتو پارمون کنه بگه تو جوون رعنا با نومه اینجا چه غلطی می کنی ؟
امیر = نه داش نداره خاطرت جمع
کویر = باشه ما رفتیم ... خوب حلالمون کن دیگه اگه برنگشتیم ...
بعد کویر خندید و امیر ددنبالش کرد

 

حالا کدوم دره ... آآآآآآ هان همینه پلاک 22 اسم کوچم که درسته . حالا باید در بزنم بسم ا...
کویر در خونه ی فاطمه رو زد یکم وایساد کسی نیومد دوباره زد یکی پرسید کیه ؟

کویر هم جواب داد منم البته متعجب. در رو باز کرد و یه پسر معقول و مودب در رو باز کرد . کویر گفت=سلام
پسره جواب داد = سلام بفرمایید
گفتم که حتما پسر خالشه یا پسر داییشه پس خیلی ممودب جواب دادم ممنونم
من از دوستای امیر هستم از طرفش یه نامه برای خانم کاظمی آوردم اگه لطف کنین صداشون کنین ممنون می شم
پسره پرسید= کدوم امیر ؟
کویر = خود خانم کاظمی در جریان هستن اگه امکان داره صداشون کنین
پسره= شما مطمئنین آدرس رو درست اومدین و منظورتون این خانواده هست ؟ چون تا اونجا که من می دونم اینا آدمی به اسم امیر نمیشناسن .
که فاطمه اومد بیرون و پرسید = آقا احسان کیه ؟
احسان = نمی دونم با شما کا دارن ...
که فاطمه دمپایی هاشو پوشید و داشت می اومد دم در که احسان گفت= میگه از طرف آدمی به اسم امیر اومده ...
که قدم های فاطمه آروم شد ...
احسان ازم پرسید = امیر چی؟
گفتم= امیر منفرد
فاطمه اومد دم در و گفت شما ؟
گفتم= من از دوستای همرزم امیرم یه نامه ازش براتون آوردم
فاطمه رنگ از صورتش پرید به در تکیه داد .
بهش گفتم = نگران نباشین حالش خوبه این نامه رو خودش براتون نوشته که نگرانش نشین فقط خانم کاظمی یه سوالی داشتم ازتون ؟
فاطمه = بفرمایین
پرسیدم= می تونم بپرسم این آقا کی هستن ؟
فاطمه یه نگاهی به احسان انداخت و سکوت کرد که احسان جوابمو داد و گفت= من نامزد ایشون هستم
انگار آب سردی رو ریختن رو سرم یعنی چی نامزد کیه ؟ احسان کیه ؟ مگه قرار نبود منتظر امیر بمونه ؟ شاید نامزد اونیکی خواهرشه آخه فاطمه که خواهر نداره ...
تو این فکرا بودم که دیدم فاطمه به دستم نگاه می کنه .تازه یادم افتاد که واسه چی اومدم اینجا نامه رو دراز کردم و گرفتش . بعد خداحافظی کردم .

 

فاطمه در حالی که نامه دستش بود روی زمین نشست و احسان گفت = چی شد ؟آروم باش ... بده ببینم این نامه مال کیه ؟ فاطمه امیر کیه؟ کجاست مگه ؟چه ارتباطی به شما داره ...

نامه رو بازش کرد و از اول اولش خوند تا آرش نامه ای که می شد تو 5 دقیقه خوند اون 15 دقیقه طول کشید طوری که یواش یواش شل شد و رفت روی پله نشست درحالی که چشماش پر از اشک بود به زمین خیره شد و هیچی نگفت . من نزدیکش شدم و نامه رو از دستش گرفتم و خوندمش خدایا چقدر عاشقانه چقدر صادقانه چقدر خواضعانه ... احساس هیچی بودن می کردم از خودم متنفر شده بودم . داشتم گریه می کردم که دست احسان رو روسرم حس گردم اون صورتمو بلند کرد اشکامو پاک کرد بعد گفت = آروم باش عزیزم آروم باش گلکم ... فاطمه می خوام بیشتر از امیر بدونم . بزار برات آب بیارم حالت خوب نیست .
احسان در حال رفتن بود که فاطمه گفت= امیر یه روز اومد که من تازه تنها شده بودم اون اومد هی اومد اونقدر اومد که دیگه نمی تونست نیاد منم نمی تونستم نیومدنشو تحمل کنم تو تمام روزایی که بابا شهید شده بود و غصه دار بودم اون بهمون کمک می کرد یعنی بسته هایی رو می آورد که توش ... توش ... عشق بود بابا بود مهربونی بود همه چیز بود . تو اون روزا هیچ کس نبود به دادمون برسه هیچ کس ... فقط مادر امیر و امیر بودن . من امیر رو دوست داشتم حتی بیشتر از خودش
نمی دونم شایدم بهش عادت کرده بودم . تا این که یه روز با یه نامه بهم گفت که دوسم داره اما ... احسان گفت = اما چی؟
فاطمه ادامه داد = اما ازم خواسته بود که بزارم بره جبهه . اون اونقدر فروتن بود که طوری نوشته بود که من یهو فکر نکنم اون حتما می خواد بره طوری نشون داده بود که خودشم نمی خواد تا من راحت قبول کنم که نره و بمونه پیشم تنها نباشم بعد بابا ... اما من خیلی دلم می خواست که بمونه و نره چون بهش احتیاج داشتم

احسان من دوسش داشتم خیلی اونم منو دوست داشت اما نه به اندازه من ... خیلی به حرفای بابا که قبل شهادتش می زد به اوضاع خونمون به خود جنگ فکر کردم تهش باید قبول می کردم که بره اما هر چقدر هم خودمو راضی نشون می دادم بازم دلم می خواست بمونه و نره . پس باهاش حرف زدم روز خواستگاری ...یه جوری حرف زدم که بره و نمونه ... اما دلم می خواست بلند شه محکم جلوم وایسه بگه نمی رم اما اون قبول کرد . تو نامش ازم خواسته بود خدا رو واسطه عشقمون کنیم و با تضمینی که خدا می کنه براساس عشقمون بهش دعا کنیم به همدیگه فکر کنیم و امیدوار باشیم . گفت اگه بره جبهه تنها جایی که باهمیم دلامونه ازم پرسیده که به خونه ی دلش می رم یا نه ؟
خلاصه بگم روز خواستگاری ازم ناراحت شد و رفت منم پشتش امدم که همین سوالو برسم منو به خونه دلش راه میده یا نه ؟ ولی دلم می خواست بگم بمون بازم نتونستم بگم و رفت .
هر روز و شب بهش فکر می کردم ولی تو دلم ازش ناراحت بودم که رفت اما بازم به روم نمی آوردم و منتظر نامه بعدش می موندم روزا گذشت ماهها گذشت یه نامه ازش نیوممد دیگه مطمئن شدم که چیزی شده ولی بعد دوماه که برا مادرش نامه نوشته بود یکم آرومم کرد . ولی بازم خبری ازش برا من نشد دیگه برا مادرشم نامه نمی نوشت اونم نگرانش بود . سعی کردم فراموشش کنم من مادرمو می دیدم که بعد از شهادت در چقدر شکسته شده منم گفتم نمی خوامش دیگه فراموشش می کنم برام خیلی سخت بود خیییلی ولی سعیمو کردم تا این که تو اومدی . برای خلاص شدن از فکر اون هم که شده بعد از کلی گریه و ناراحتی قبول کردم که نامزد بشیم ...

فاطمه اگه حتی یه ذره دوسش داری دوباره منتظرش بمون حتی اگه تا آخر عمرت مجبور باشی منتظر بمونی ...
ببین اون کجاست ما کجاییم ؟ اون قدر تو عشق خدا غرقه که سرسجاده واست نامه نوشته اونقدر دوست داره که نماز رو تنها موقعی می دونه که کنارت وایساده و وجودت رو حس می کنه ما اینقدر به صدای اذان سر وقت بودن نماز اهمیت نمی دیم اون با صدای اذان به یاد تو می افته ! ؟ ببین چقدر خدا رو عاشقانه می پرسته و بهش اطمینان داره که به تو یقین داده بر می گردم چون از خدا خواسته خدا هم اونو دوست داره ببین چه نامه ای نوشته ...فاطمه این خواستن بیشتر از یه عشق معمولیه راست می گم من دوست ندارم .در مقابل این عشق من هیچی نیستم بزار برم برم یه جایی که بفهمم کجام ؟ خدایا ببخش منو .
فاطمه از حرفهای احسان و نامه ی امیر و ... گریش گرفته بود و به شدت گریه می کرد به فاطمه گفت = فاطمه خدا خیلی دوست داره اون تو رو لایق یه همچین عشقی دونسته خوش به حالت خوش به حالت ...
احسان رفت .و ددیگه برنگشت .

 

سلام کویر کجا مونده بودی ؟ اعصابم خورد شد
کویر= سلام بیا بشین عجله نکن
امیر = کویر چه خبر ؟ فاطمه رو دیدی؟
کویر = آره دیدم نگرانش نباش . برم یه آبی به صورتم بزنم
امیر دوویید طرف کویر گفت = کویر نامه رو دادی ؟ خودشم دیدی ؟
کویر= گفتم که آره دیدم چرا هزار بار می پرسی؟
امیر = آخه دلم شور می زنه کاش به جای تو بودم می دیدمش
کویر= همچین آدم تعریفی هم نیستا اینقده خودتو براش می کشی !!
امیر= تو نمی فهمی ... آدم فارغ از آدم عاشق خبر نداره ...می گم خیلی ذوق کرد نه ؟
کویر در حالی که تو فکر بود گفت= هان؟...
امیر= کجایی هواستو جایی جا گذاشتی اومدی ؟؟
کویر= آره ... توی خونه ی فاطمه
امیر = من نمی زارم بری اونو بگیری ها اون مال منه ...
کویر = نه عزیزم اون نه مال منه نه مال تو ...
امیر = یعنی چی ؟ پس مال کیه؟ یه حرفایی می زنی ها ...
کویر =مال احسانه ...
امیریهو موند همینجوری گفت= چی ؟ چی گفتی ؟ مال کی ؟ اونو از کجا در آوردی ؟ نکنه اسم جدیدته !! هان ...
کویر = نه امیر ... اون دیگه به فکر تو نیست اون نامزد داره
امیر = برو گم شو می خوای تصاحبش کنی این داستانا رو برام جور می کنی ؟؟/
کویربرگشت به طرف امیر شونه هاشو گرفت و درحالی که داشت اشک می ریخت گفت = امیر اون شوهر کرده دیگه فاطمه ی تو نیست اون ازدواج کرده . گناهه تو بهش فکر کنی ...
امیر به شدت ناراحت شد و یه سیلی رو صورت کویر زد گفت = تو غلط می کنی این حرفا رو می زنی این امکان نداره امکان نداره فاطمه منو ول کنه بره سراغ یکی دیگه دهنتو ببن

 

کویر = امیر جان چرا امکان نداره تو انگار نمی فهمی کجایی جایی که معلوم نیست تا فردا هستی یا نه ؟ از کجا معلوم تو تویکی از این عملیات ها شهید نشی ؟ چرا دختر مردم رو امیدوار کردی خودتم روش حساب کردی تو اشتباه کردی امیر اشتباه ...
امیر کویر رو گرفت و تا می تونست کتک زد و در حالی که می گفت این دروغه و تو اشتباه می کنی اون به من قول داد . و اشک می ریخت .
آخرشم ولش کرد و رفت یه گوشه رو خاک افتاد و گریه کرد .

کویر رفت نماز خونه که نمازشو بخونه ... اما امیر نیومد با این که صدای اذان رو میشنید کویر می دونست که تمام این نمازا به خاطر فاطمه و حفظ کردنشه حالا که از دستش داده دیگه نماز نمی خونه ...
امیرتو فکر رفته بود اون خودش داشت فکر می کرد که آخه چرا باید اونو از دست می داد ... و گریه می کرد . خودش به فاطمه گفته بود که معلوم نیست برگردم یا نه ولی منتظرم باش یه چیز غیر منتقی خواسته بود و حالا که اون چیزی که خودشم پیش بینیشو کرده بود اتفاق افتاده بود ناراحت بود . دلش گرفته بود هیچ کس جز خدا از دل اون خبر نداشت همه چیزو خدا می دونست دلش می خواست باهاش حرف بزنه ولی از یه طرفم هی یادش می اومد که چقدر اصرار کرده بهش که فاطمه منتظرش بمونه ناراحت می شد دلش نمی خواست باهاش حرف بزنه . نشست تو نماز خونه همینجوری ... تا اینکه متوجه شد یکی داره میاد تو اشکاشو پک کرد و معمولی نشست . باورش نمی شد این همون پسره بود که روز اول داشت گریه می کرد اون اومده بود نماز بخونه درست می دید اون اومد و نمازشو خوند و آخرش یکم نشست بعد شونه هاش تکون خورد نشون می داد که داره گریه می کنه . امیر خودشو بی تفاوت نشون داد و سرشو رو پاهاش گذاشت و آروم گریه کرد . بعد کمی صدای هق هق اون پسره بلند شد . سرشو بلند کرد دید رو به قبله سجده کرده داره با صدای بلند گریه می کنه چقدر دلش می خواست مثل اون اینقدر راحت گریه کنه بلند شد و وضو گرفت سجاده رو پهن کرد باورش نمی شد حتی وضو گرفتن آرومش می کرد نمازشو خوند بعد دو رکعت نماز خوند که آرومتر بشه بعد آروم نشست . تمام بغضایی که تو این یه سال فرو خورده بود تمام دلتنگی هاش یهو تو دلش اومد و زار زار گریه کرد و همینجوری تو نمازخونه خوابش برد .

کویر فردا صبح تنها نشسته بود که امیر اومد کنارش نشست و حرفی نزد .
کویر گفت= می بخشمت پاشو این لوس بازیا رو نکن . می گم مامانت خیلی نگرانته یه سرش بهش بزن ... دلش برات تنگ شده ...
امیر گفت= باشه می رم ... همین امروز ...اما آخه امروز ...

امیر راهی تهران شد و رفت خونشون وقتی به در خونشون رسید بغض کرد چون دلش برا خونشون تنگ شده بود و زنگ در رو زد .
آقاجون اومد دم در گفتم = سلام
با تعجب نگام کرد گفت = تویی ؟ کجا بودی ؟
گفتم = تو نمی دونی کجا بودم ؟ می خوای دم در نگهم داری بزار بیام تو
از کنار ÷در گذشتم که برم تو دستمو گرفت و محکم بغلم کرد و گریه کرد اومدم تو خونه عزیزم خواب بود گفتم عزیز چرا خوابه ؟
آقاجون گفت= یکم بی حاله
اومدم پیشش دستشو گرفتم و بوسیدم صورتشو ناز کردم بوسیدمش دلم براش ضعف می رفت نشستم کنارش همونجا گریه کردم دلم برای بوی خونه برای همه تنگ شده بود عزیز با چکیدن اشکام رو دستش بیدار شد وچشماشو باز کرد فقط نگام کرد فقط نگاه ...بعد بهش گفتم = سلام عزیز دلم سلام قربونت برم فدای اون چشات برم بالاخره بازشون کردی ؟
عزیز = گریه کرد دستاشو باز کرد که بغلم کنه منم افتادم تو بغلش چند دقیق تو بغل هم گریه کردیم ...
عزیز گفت = امیر ... هنوزم عین بچه ها گریه می کنی ...
عزیز بلند شد و نشست = تا این که زنگ در رو زدن آقاجون خواست بلند شه گفتم = خودم می رم ممکنه داداش باشه ...

 

در رو باز کردم از اونی که می دیدم تعجب کردم اون داداش نبود اون فاطمه بود با یه کاسه آش ...
سرمو پایین کردم گفتم بفرمایین ..
هر دومون داشتیم ار تعجب می مردیم اون فقط نگام می کرد بازم گفتم = فرمایشتون؟
گفت = امیر کی برگشتی ؟
گفتم = آشتونو بدین برین .
گفت = امیر می دونی از کی منتظرتم
گفتم = می دونم با نامزدتون منتظرم موندین
گفت = امیر ماجراش طولانیه بزار برات توضیح بدم
گفتم = توضیح نمی خواد بفرمایید
گفت= من طلاق گرفتم اون رفته دیگم بر نمی گرده خواهش می کنم بزار توضیح بدم تو رو خدا امبر باور کن من هنوزم دوست دارم و منتظرت موندم .
گفتم= تو اشتباه کردی طلاق گرفتی چون من دیگه باهات کاری ندارم
گفت = اون به خاطر تو رفت
گفتم= چرا ؟ بهش می گفتی بمونه چون من ÷امو از زندگی تو بیرون کردم .
گریه کرد گفت امیر تو رو خدا اینقدر بی رحم نباش بزار بگم چی شده قسمت می دم به همون قبله ای که رو به روش برای هم نماز می خوندیم !!!!
امیر سرشو بالا کرد و کنار رفت که فاطمه بیاد تو و در رو بست . نشست رو پله و زمین رو نگاه کرد ...فاطمه هم شروع کرد همه ی ماجرا رو تعریف کرد ...


فاطمه = امیر منو ببخش کمکم کن از اولش با یه ایمان واقعی دوباره عاشقت بشم ...
امیر = دنیامو داغون کردی فاطمه منو تا سرحد مرگ بردی با این کارت . من هنوزم دوست دارم ... ولی ازم نخواه بمونم باید برم یه عملیات هست که من باید بچه ها رو ببرم این آخرشه می رم و زود برمی گردم قول می دم ...

 

به نام خدا

فاطمه= داری می ری امیر؟
امیر= آره ... دلت می خواد بمونم
فاطمه = اگه با من بود که دست و پاتو می بستم نتونی بری ... ولی چون پای یکی دیگه درمیونه من هیچ کارم باید بری ...
امیر= فاطمه ... قربون اون اشکات برم گریه نکن بر می گردم تا یه ماه بر می گردم زندگی جدیدمونو شروع کنیم . یه نامه برات نوشتم حالا باز نکن نگه ش دار هر موقع که حس کردی دلت اونقدر تنگه که از هیچ کس هیچ کاری ساخته نیست بازش کن ...
فاطمه= چشم ...
امیر= خوب ... برم دیگه ... کاش یه دعوای مفصل می کردیم ... اینجوری رفتن آسون تره دفعه اول راحت رفتم چون باهات دعوام شده بود ازت ناراحت بودم
فاطمه= من غلط بکنم ناراحتت کنم ولی تو هم غلط می کنی ازم عصبانی میشی !!
هر دو شون خندیدن ... عزیز من دارم میرم کاری نداری ؟
عزیز = نه پسررعنام زود برگرد .
فاطمه مادر امیر رو بغل کرد و هر دو به راه امیر نگاه کردن . امید برگشتن تو نگاه همشون موج می زد .

کویر= سلام امیر ... چه خبر ؟
امیر= سلام اومدم دوباره
کویر= آره بازم اومدی که یه کتک مفصل دیگه از دستت بخورم درسته؟
امیر= نه .. اومدم بغلت کنم
کویر = وای نه من بغل اصلا دوست ندارم
امیر = چرا دوست نداری .. بیا ...
کویر= برو کنار من اینجور لوس بازیارو دوست ندارم
امیر دویید دنبال کویر و بغلش کرد بوسیدش گفت معذرت می خوام به خاطر همه چیز ...
در حالی که داشت باهاش حرف می زد پلاکشو از تو پیرنش درآورد و نگاش کرد گفت = تو اسم واقعیت امیره ؟
کویر = نه کی گفته؟
امیر= چه جالب من و تو هم اسمیم ...
کویر = به درد نمی خوره به کسی نگی ها
امیر = نه نمی گم ... آخه چرا؟؟؟
کویر= مگه پیش اون بالایی فرقی داره امیر باشی یا کویر ؟ ... وقتی مثل یه کویر تشنه ی عشق باشی عیبی داره ؟
امیر نمی دونست درمقابل این حرفای کویر چی بگه اما همینو از حرفاش فهمید که اون می خواد گمنام باشه یه عاشق گمنام ...

 

هییس !!! آروم ... کویر تو از جلو برو مواظب باش ...
کویر = باشه من رفتم
کویر رفت و بعد از چند دقیقه امیر دنبالش . یهو یه صدای گلوله اومد امیر خیلی ترسیده بود رفت جلو درست حدس زده بود گلوله به کویر خورده بود هرچقدر صداش کرد صدایی نیومد رفت جلوتر دید که کویر افتاده رفت پیشش گفت = کویر ... کویر ...گلوله خوردی ؟ بلند شو بیا ببرمت عقب .. پاشو ...
کویر= نه امیر تو برو ...
امیر = نه نمیشه تو می میری اینجا
کویر = امیر این آخرین فرصتمونه تو باید بری برو ...
که یهو یه صدای عجیب دیگه اومد . عراقیا یه توپ شیمیایی پرت کرده ببودن کویر زود متوجه شد گفت = امیر جلو دهنتو بگیر نفس نکش برو زود باش برو ...
امیر بی توجه به همه چیز فقط به فکر کویر بود گفت= نه کویر من اینجا تنهات نمی زارم من می برمت خواهش می کنم
کویر = محکم می زنه تو گوش امیر میگه برو ... احمق حماقت نکن برو داره دیر میشه ...
امیر بالاخره راضی میشه که بره بی خبر از اینکه این عملیات لو رفته و عراقیا در کمین هستن . میره جلو تر یه جا رو پیدا می کنه که سنگر بگیره می رسه اونجا تا می خواد بره توش یکی محکم تو سرش می زنه و بی هوش می افته.
موقعی که به هوش می رسه تو یه جای بزرگ تو یه تخت دراز کشیده بوده . یکی می گه بیاین به هوش اومد . امیر می پرسه = اینجا کجاست ؟ من کجام ؟
همه دورش جمع می شن و نمی دونن چی بگن . یکیشون می گه= برادر پیش برادرای دیگت هستی اینجا هیشکی غریبه نیست اما فقط اینجا وقتی بری بیرون می بینی دست همونایی هستی که به خونشون تشنه ای ...
امیر متوجه شد که اسیر شده و ناراحت شد و خواست که بروز نده اطرافیان همه متوجه شده بودن که امیر ناراحته چون خودشون این دقایق رو احساس کرده بودن امیر به شدت سرفه می کرد و دائم می گفت کویر... کویر...
یکی پرسید کویر کیه ؟
که امیر جواب داد = کویر ... نمی دونم الان کجاست یکی نجاتش داد یا نه ؟
بعد که حالش یکم بهتر شد ماجرا رو واسه همه تعریف کرد و همه گفتن اونجا حالا دست عراقیاست !!!
روزها می گذرن ماها می گذرن و امیر همچنان اسیر هست .

فاطمه هر روز با اشتیاقی بیشتر از دیروز منتظر امیر می مونه اون هر روز برای سلامتی امیر قران می خونه و براش دعا می کنه . هر روز و هر شب ...
اونقدر به قران خوندنش ادامه میده که حفظش می کنه چون 3 سال از رفتن امیر گذشته و فاطمه هنوزم امیدواره که امیر برمیگرده

 

یه روز که خیلی دلش شور افتاده بود و ناراحت بود نامه امیر رو که گفته بود مواقع ناراحتیش باز کنه بازش کرد .



به نام خدا
سلام
حالا که بغض گلوتو فشرده حالا که اشک چشماتو ناز می کنه حالا که غم دلتو بغل کرده حالا که من کنارت نیستم... همین حالا... دعوتت می کنم تو رو به دلم به شنیدن حرفای دلم امیدوارم که این دعوتو بپذیری و شاید مرحمی هر چند کم روی زخمات و دل تنگت باشه ...

دعوتت می کنم امشب به نبونم به یادم
تو به من دنیا رو دادی من به تو خاطره دادم
دعوتت می کنم امشب به دلی که بی تو سرده
به دلی که پاره پارست به دلی که توبه کرده
دعوتت می کنم امشب به یه قطره اشک و هق هق
پر پر حادثه با تو سهم من بغض دقایق
دعوتم کن که بسوزم توی شک دل بریدن
ای خدا کی بود که برگشت ؟
سایه تو یا دل من ؟
سایه تو یا دل من ؟

اگه برنگشتم خداحافظ همین حالا ...


و فاطمه با این نامه یه دل سیر گریه می کنه و از ته دل برای سلامتی امیر دعا می کنه ...
یه روز که مشغول خوندن نماز بود یهو در خونشونو می زنن اما مادرش خونه نبود که درو باز کنه، به نمازش ادامه داد و اون آدم دیگه به در زدنش ادامه نداد !! فاطمه بعد از تموم شدن نمازش رفت دم در و بازش کرد کسی نبود اما وقتی برگشت که کوچه رو نگاه کنه دید یکی کنار در نشسته اومد بیرون ... اون کسی نبود جز امیر امیر برگشته بود آزادش کرده بودن اما حالش خیلی بد بود فاطمه میاردش تو خونه ، هنوز فرصتی برای احوال پرسی نداره چون حال امیر خیلی بده فاطمه میره دنبال دکتر میاردش پیش امیر. دکتر معاینش می کنه و به فاطمه میگه ... که امیر شیمیایی شده ... و چون اونجا کسی نبوده که بهش برسه تو بدنش گسترش پیدا کرده حالش بدتر شده اون باید تحت مراقبت قرار بگیره اونجا فاطمه تصمیم می گیره حتی فرصت چند ماهه زندگی با امیر رو از دست نده و باهاش ازدواج کنه ،خودش بهش برسه .

 

فاطمه با امیر ازدواج می کنه و تو خونه خودشون بهش میرسه حالا که چند ماه از اومدن امیر گذشته و حالش یکم خوب شده با هم حرف می زنن ...

امیر: فاطمه ... من ازت معذرت می خوام ... کاش بر نمی گشتم ...
فاطمه: چرا امیر؟
امیر: آخه از وقتی برگشتم همش برات زحمت داشتم ...
فاطمه: نه امیر این چه حرفیه؟ من دوست دارم من عاشق این کارا هستم اصلا ناراحت نمی شم انجام دادن این کارا منو آروم می کنه همین که تو کنارمی برام خیلی ارزش داره .
امیر: فاطمه من نتونستم هیچ کاری برات بکنم، هیچ کاری. فاطمه منو ببخش نتونستم خوشحالت کنم
(و امیر گریه می کنه فاطمه هم می خواد گریه کنه اما خودشو نگه می داره .)
فاطمه : امیر اینا چیه می گی منو تو تا آخر عمرمون کنار هم می مونیم بچه هامونو بزرگ می کنیم ...در ضمن تو همیشه کنار من بودی خیلی جاها کمکم کردی اما خودت نمی دونی خیلی جاها دلتنگی مو کمتر کردی ...

امیر: فاطمه چقدر قشنگ حرف می زنی یه روزایی بود که دلم برای نشستن کنارت شنیدن حرفات ضعف می رفت اما حالا کنارمی اما اونقدر درد تو بدنم هست که نمی ذاره غرق در لذت بشم ...
فاطمه : عجله نکن خوب می شی اونقدر برات حرف می زنم که سرتو می برم می گی پاشو برو ....
امیر: نه فاطمه احساس می کنم زیاد زنده نیستم ... میشه یه چیزی ازت بخوام ؟
فاطمه : جونم تو جون بخواه ...
امیر : میشه اون نامه آخرم رو که موقع رفتنم برات نوشته بودم رو بیاری؟
(فاطمه یکم مکس کرد) گفت : ای به چشم میارمش .
فاطمه خواست بلند بشه، به چشمای امیر خیره شد خیلی دلش می خواست که همین طور بشینه به چشمای امیر خیره بشه به صداش گوش بده اما... نگاه پراز عشق امیر تمام وجودشو سست کرد احساس کرد که نمی تونه بلند شه که امیر دستشو گرفت و به طرفش کشید طوری که فاطمه افتاد بغل امیر و محکم بغلش کرد و گریه کرد . انگار امیر هنوز از آن نگاه عاشقانه سیر نشده بود اون می خوست بیشتر وجود فاطمه راحس کند
فاطمه گفت: یواش چته امیرجان ؟ می خوای همین یه یادگاری رو ازم بگیری؟
(امیر یهو ولش کرد )گفت: کدوم یادگاری ؟
فاطمه گفت: اونی که امانت توئه تو وجود من ، تنها یادگاری زنده ی تو ...
(امیر به صورت فاطمه خیره شد انگار بین مرز فهمیدن و نفهمیدن گیر کرده بود .)
فاطمه گفت: چرا اینجوری نگام می کنی ؟؟... دارم از بچت حرف می زنم...!!!

و فاطمه بلند شد و رفت امیر رو تنها گذاشت امیر از خوشحا لی بغض کرد و گریه کرد . نشست یه نامه برای بچش نوشت .
اونقدر دلش می خواست که زنده بمونه به دنیا اومدنشو ببینه اما ... امیر سعی کرد تمام عشقشو تو اون نامه نشون بده تو همون نامه که تنها یادگار فرزندش از پدرشه ...
به نام خدا
سلام

کی می خوای بشینی تا من واست از خودم بگم باز
صبر تو چقدره تا من بشکنم پشت یه آواز
دخترم قصه نمی گم نمی خوام بهم بخندی
یا فقط به احترامم چش رو هرچی هست ببندی
نمی خوام بونه بگیری که چرا زخمیه سینم؟
یا ازم دلت بگیره که نشد تو رو ببینم !
دخترم زخمای بابا مال عشق فوق العادست
به خدا اشکای بابا بی خودی نیست بی ارادست
اگه می بینی رفیقام هنوزم مردن و تنها
اگه حتی یه ستاره نشده به اسم بابا
غمی نیست ما برقراریم اون بالا یکی و داریم
پشت ابر بی قراری هنوزم چشم انتظاریم
ما هنوز چشم انتظاریم چشم به راه یه بهاریم
اون بالا یکی و داریم ما هنوزچش انتظاریم...

بابا خیلی دوست دارم . ..

 

امیر: فاطمه ... بیا اینو پیش خودت نگه دار وقتی بچمون بزرگ شد بده بهش ...
فاطمه: پیش خودت باشه خودت بدی بهتره ... !
چند ماه گذشته و حال امیر هر روز بدتر می شود و بچه شکم فاطمه بزرگتر ...
امیر: فاطمه بیا بشین اینقدر خودتو خسته نکن
فاطمه: من مواظبم نگران نباش . بیا این سیبو بخور
(امیر در حالی که از صرفه نفسش بالا میاد می گه ) : من سیب دوست دارم اما تو بخور حالا سیب زندگی من تو هستی ...
فاطمه : نصف می کنم با هم بخوریم .
یه شب امیر به فاطمه میگه
امیر: فاطمه می ری نامه آخرمو که نوشتم برات بیاری ...
فاطمه : چرا که نه ...
(فاطمه احساس درد می کرد)
فاطمه: بیا اینم نامه ها
امیر : دلم یه جوریه ...(صرفه)... تو هم اینجوری هستی نه ؟ (صرفه)
فاطمه : آره
امیر : می خوام اینو بخونم شاید آروم بشیم .

به نام خدا .... (سرفه) سلام ... (سرفه)....
فاطمه: امیر دلت می خواد من بخونم ؟ تو حالت خوب نیست ...
امیر: باشه بیا تو بخون ... فقط آروم می خوام بچمونم بفهمه
فاطمه : باشه...

 

 

به نام خدا

سلام ..
دعوتت می کنم امشب به نبودنم به یادم
تو به من دنیا رو دادی من به تو خاطره دادم
دعوتت می کنم امشب به دلی که بی تو سرده
به دلی که پاره پارست به دلی که توبه کرده
دعوتت می کنم امشب به یه قطره اشک و هق هق
پر پر حادثه با تو سهم من بغض دقایق
دعوتم کن که بسوزم توی شک دل بریدن
ای خدا کی بود که برگشت
سایه تو یا دل من ؟
سایه تو یا دل من ؟

اگه بر نگشتم خداحافظ همین حالا

امیر گفت: فاطمه خداحافظ همین حالا ...
فاطمه: اما امیر صبر کن من دارم می میرم از درد امیر ...

 

به نام خدا

سلام

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست می دونم خودم اینو از تو خواستم

به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی
هر جاهستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی

اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی می میری اینو از همه شنیدم

دارم از دوریت می میرم تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم نفسامی که هنوزی
تورو محض خیره هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی

امیر تو عزیزترینی برام، نگران ما نباش من مواظبم فقط برام دعا کن دعا کن بتونم دوریتو تحمل کنم . دستمو بگیر مطمئنم که پیشمی ...
پرنیان : مامان ... مامان ...
گفتم: جونم دخترم
پرنیان : مامان نمیای با هم نماز بخونیم ؟ بابا منتظرمونه ...
با خودم گفتم : ای خدا کی بود که برگشت
سایه تو یا دل من ؟

 

 

 

 

 

 

                                               *** پایان***

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 17:26  توسط  میلاد  |